setare
ایـــــــــــــــــــــــول!!!!باریک...
setare
حالا فهمیدین چشه؟!؟؟!؟!؟!
setare
من یک دختر ایــــرانی ام ... بــــــــدان ..."حــــــوای" کسی نـــــمی شــوم که به "هــــــوای" دیگری برود ... تنهایی ام را با کسی قسمت نـــمی کنم که روزی تنهایم بگذارد ... روح خـــداست که در مــــــن دمیـــده شده و احســـــاس نام گرفته ... ارزان نمی فروشمش... دستــــــهایم بــالیـــن کـــودک فـــردایـــم خـــواهـــد شــــد ...بـــی حـــرمتـــش نمی کنم و به هــرکس نمی سپارمش .. ســـــودای دلـــم قسمت هر بی ســر و پـــــایی نیست...
setare
شاید چشمهای ما نیاز داشته باشند که گاهی با اشکهایمان شسته شوند، تا بار دیگر زندگی را با نگاه شفافتری ببینیم.
setare
مهربانم دیگر نگران تنهایی من نباش این روزها دل خوش به محبت غریبه ای هستم و فانوسی که گهگاه تو برایم روشن می کنی بیاندیش به بادبادک های بر باد رفته و کوکانی که پشت چراغ های قرمز به جای بادبادک معصومیتشان را به باد می دهند
setare
من آب شدم ،سراب دیدم خود را...دریا گشتم،حباب دیدم خود را...آگاه شدم،غفلت خود را دیدم...بیدار شدم،خواب دیدم خود را...!!!
setare
به دیدارم بیا هر شب در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند دلم تنگ است ... بیا ای روشن ! ای روشنتر از لبخند شبم را روز کن ! در زیر سرپوش سیاهیها دلم تنگ است ...
setare
با من بی کس تنها شده، یارا تو بمان همه رفتند از این خانه خدا را تو بمان من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی ام تو همه بار و بری، تازه بهارا تو بمان داغ و درد است همه نقش و نگار دل من بنگر این نقش بخون شسته نگارا تو بمان زین بیابان گذری نیست سواران را لیک دل ما خوش به فریبی است، غبارا تو بمان هر دم از حلقه عشاق، پریشانی رفت بسر زلف بتان! سلسله دارا تو بمان شهریارا، تو بمان بر سر این خیل یتیم پدرا، یارا، اندوه گسارا تو بمان
setare
قسم می خورم .... دیگر حتی نامت را در اشعارم نخواهی دید ... روی جلد دفتر شعرم بزرگ نوشته است : " لعنت خـــــــدا بر پدر و مادر کسی که در این مکان آشغــال بریزد. "
setare
بیشمارند آنهایی که نامشان آدم اند.. ادعایشان آدمیت رفتارشان صمیمیت من به دنبال کسی میگردم که نه آدم است نه انسان نه دوست نه رفیق صمیمی...تنها صاف باشد وصادق.... پشت سایه اش خنجری نباشد برای دریدن هیج نگوید... فقط همان باشد که سایه اش میگوید صاف و یک رنگ.....