صفت ها درد دارند!!!
وقتی موصوف صفتی میشوی که دوستش نداری درد دارد...
وقتی به تو چیزی را نسبت میدهند که دوستش نداری ... هم درد دارد...
وقتی دوست نداری موصوف باشی و بالاجبار هستی... وقتی کدو تنبل می شوی... خاطره ی کدو قلقله زن تلخ میشود!
"كدو قلقله زن! ندیدی پیرزن؟"
والله ندیدم؛ بالله ندیدم؛ به سنگ تق تق ندیدم؛ به جوز لق لق ندیدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم...!!!
وقتی نوستالژی خاطرات تلخ شود... زندگی اکنون هم تلخ میشود... انوقت فکر میکنی دلت به چه چیزی خوش باشد... وقتی همه چیز تلخ است!!!
وقتی دیروز نیست... امروز نیست... فردا نیست...
وقتی نوستالژی را بخاطر ایدئولوژی موصوف بودن صفتی درد اورد از دست میدهی ... و از تداعی خاطراتی که تو درحال حاضر موصف صفتهایشان میشوی درد میکشی... طعم زندگی به طرز وحشتناکی به کل تلخ میشود...
شاید باید عادت کرد... شاید هم باید عادت کرد به عادت نکردن!!!
اي عوضي، اي كسي كه از قصدو مرضي خواستي بكني مردم رو بد بخت، اي كسي كه هر شب ولي رو تخت، هه اره رپم برات شوره نه؟ جرعت داري بكن شورش واسه من، مني كه واي ميستم با هر بدبختي كه پيش مياد ، من اسم خدا روي لبمه خون شهيدا توي رگم هستو ادامه ميدم مثل تو نستم نه، كه بيام فقط با همه در بفتمو بگم از همه سر ترم هه ميخوام ميخوام بري ميخوام بري ميخوام بري ميخوام بريييييييييييييييي ميخوام بري {اين شعر توسط من خونده شده دو ماه اخير}----(بهروز ليال)