دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

مسافر...

مسافر...
مرد - مجرد
امتیاز: 1340.15

دنبال‌شدگان

(1139 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(440 کاربر)

گروه‌ها

(120 گروه)

بازدید

rEza
rEza

شب همگی خوش . . .

ツ سارینا ツ
untitled.png ツ سارینا ツ

چنان زندگی کن که کسانی که تو را می شناسند و خدا را نمی شناسند بواسطه آشنایی با تو ، با خدا آشنا شوند . . .

هزار ُ یکمین شــَهرزاد
هزار ُ یکمین شــَهرزاد

امشب كه فضا پر است از بوى عطرخوش ِ Ѽ آید از سوى

حسین ابراهیمی
182581_442236622461751_1588619187_n.jpg حسین ابراهیمی

خطبه و خطبه از حضرت علیه السلام.....

مسافر...
bipfa_953882-b.jpg مسافر...

اگر تنهاترین تنهایان شوم................. بازهم خدا هست

مسافر...
bipfa_bipfa_1fb13fbe776ac5b38a9b4ae330ec993a.jpg مسافر...

@سیدِغریب شعبان مبارک

هزار ُ یکمین شــَهرزاد
6222196-b.jpg هزار ُ یکمین شــَهرزاد

فرصتی بی نظیر برای ...

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
ENSAN
nygqa.jpg ENSAN
توسط مسافر...

اگر دوست داشتنِ فلسطین جرم است به دنیا اعلام میکنم................. من یک مجرم هستم !!!

شــِــیـــــدآ
شــِــیـــــدآ
در حدیث

اگر دو نفر در اين جهان در كنار هم نشينند و با هم از عشقي پاك و آسماني , بدون آلودگي و غرض هاي نفساني سخن گويند, من نفر سوم خواهم بود. (( امام علي (ع) ))

مسافر...
تصویر۰۰۳۰.jpg مسافر...

شاهین ایرانی...!!!

┘◄HΘşᙓᓰŇ
┘◄HΘşᙓᓰŇ

روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد . روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که ان تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد: امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم !!!!!

Mona
1338888466_tnhaee.jpg Mona

مغازه‌داری روی شیشه مغازه‌اش اطلاعیه‌ای به این مضمون نصب کرده بود؛ “توله‌های فروشی“. نصب این اطلاعیه‌ها بهترین روش برای جلب مشتری، بخصوص مشتریان نوجوان است، به همین خاطر خیلی بعید بنظر نمی‌رسید وقتی پسرکی در زیر همین اطلاعیه هویدا شد و بعد از چند لحظه مکث وارد مغازه شد و پرسید: “قیمت توله‌ها چنده؟” مغازه دار پاسخ داد: “هر جا که بری قیمتشون از ٣٠ تا ۵٠ دلاره”. پسر کوچک دست تو جیبش کرد و مقداری پول خرد بیرون آورد و گفت: من ٢ دلار و ٣٧ دارم. می‌توانم یه نگاهی به توله‌ها بیندازم؟ صاحب مغازه پس از لبخندی سوت زد. با صدای سوت، یک سگ ماده با پنج توله فسقلی‌اش که بیشتر شبیه توپ‌های پشمی کوچولو بودند، پشت سر هم از لانه شان بیرون آمدند و توی مغازه براه افتادند. یکی از توله‌ها به طور محسوسی می‌لنگید و از بقیه توله‌ها عقب می‌افتاد. پسر کوچولو بلافاصله به آن توله لنگ که عقب مانده بود اشاره کرد و پرسید: “اون توله‌هه چشه؟” صاحب مغازه توضیح داد که دامپزشک بعد از معاینه اظهار کرده که آن توله فاقد حفره مفصل ران است و به همین خاطر تا آخر عمر خواهد لنگید. پسر کوچولو هیجان زده گفت: “من همون توله رو می‌خرم”