♥♥ دنيا ♥♥
لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدرجایت خالیست . . . تا بدانی نبودنت آزارم می دهد . . . لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان . . . که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پُر شیار . . . لمس کن لحظه هایم را . . . تویی که نمیدانی من که هستم٬ لمس کن این با تو نبودن ها را لمس کن . .
♥♥ دنيا ♥♥
مــی خـواهـم داستـانـی از علاقــه ام بـه تــو را بنـویسـم...یـکی بـــود ، یـکی ...بـی خیال........!!خــلاصـه اش میشود اینــکـه :دوستـت دارم ، لعـنتـی . . . ! ...
♥♥ دنيا ♥♥
قلب من در هر زمان خواهان توست این دو چشم عاشقم مهمان توست گرچه لبریز از غمی درمانده ای این نگاهم در پی در مان توست در میان ظلمت شبهای غم چلچراغ قلب من چشمان توست در کنارم لحظهاای آسوده باش همدم دستان من داستان توست
♥♥ دنيا ♥♥
لبریز از عشقم ، خالی از هر نیازی ، به سوی آنچه که آرزویش را دارم ، به سوی تو می آیم که تنها آرزوی منی ! رو به سرچشمه روشنی ها ، دنیای من تاریک میشود اگر نباشی …
♥♥ دنيا ♥♥
رابطه ها را باید تا زد لای اولین کتابی که به هم هدیه دادیم گذاشت و بست و بست نشست بر بالین تنهایی انسان لالایی خواند
♥♥ دنيا ♥♥
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ... ولی کاش بودی تا اشکهايم از شوق دیدارت سرازیر میشد ... کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ... کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است
♥♥ دنيا ♥♥
آب را گل نكنيد . . . شايد از دور علمدار حسين، مشك طفلان بر دوش، زخم و خون بر اندام، مي رسد تا كه از اين آب روان، پر كند مشك تهي، ببرد جرعه آبي برساند به حرم، تا علي اصغر بي شير رباب، نفسش تازه شود و بخوابد آرام . . . آب را گل نكنيد . . . كه عزيزان حسين، همگي خيره به راهند كه ساقي آيد، و به انگشت كرم، گره كور عطش بگشايد . . . آب را گل نكنيد . . . كه در اين نزديكي،عابدي تشنه لب و بيمار است، در تب و گريه اسير . . . آب را گل نكنيد . . . كه بود مهريه مادرشان، نه همين آب كه هر جاي دگر، رود و نهري جاريست، مهر زهراي بتول است، از اين است كه من ميگويم،آب را گل نكنيد، آب را گل نكنيد . . .
♥♥ دنيا ♥♥
خیس از اشک به خانه برگشت ، به دروغ گفت چترم را فراموش کردم ... چه خاصیت هایی دارد این باران ...
♥♥ دنيا ♥♥
مي پســـندم پايــيـز را که معــافـم مي کنـــد از پنـهان کردن ِ دردي که در صـــدايم مي پيــچـد ُ اشــکي که در نگاهـم مي چرخـد ؛ آخر هــمه مـي پنــدارن... سـرمــا خــورده ام ...
♥♥ دنيا ♥♥
و سکوت می کنیم ... هم من... هم تو... اصلا بیا یک خط زیر قانون خط های موازی بنویسیم... دو خــط موازی هیــچ وقت به هـم نمی رسند... ... اما... این دلیل نمی شود هـمدیگر را دوست نداشتـه باشند...