♥♥ دنيا ♥♥
چه موجود عجیبی است این انسان! وقتی صدایش می کنی، نمی شنود. وقتی به دنبالش می روی، نمی بیند. وقتی دوستش داری، به فکرت نیست. اما…. وقتی می شنود که دیگر صدایت گرفته. وقتی می بیند که خسته در راه افتاده ای. وقتی به فکرت هست که دیگر نیستی!
♥♥ دنيا ♥♥
تمام آرزوهای منی، کاش یکی از آرزوهای تو باشم .... !!
♥♥ دنيا ♥♥
پاییز مزرعه زردی گندم زار… مترسک میدانست تا او باشد کلاغها از گرسنگی خواهند مرد فردایش مترسک خود را کشته بود او تازه کلاغها را فهمیده بود!
♥♥ دنيا ♥♥
سلاااااااااااااااااااااام دوستان من اومدم امروز چه سرعت اينجا خوبه!!!!!!!!!
♥♥ دنيا ♥♥
خب دوستان گلم خدانگهدار تا فردا اين سرعت نت كه امروز ما رو بيچاره كرد اميد كه فردا درست بشه
♥♥ دنيا ♥♥
بچه ها به ما هم ياد بديد چه جوري چند تا لايك ميزنيد؟؟؟
♥♥ دنيا ♥♥
کاش میدانستی عشق و هوس دو مقوله ی جدا از هم هستند عشق بهانه ات است…! به هوس هایت برس…!!
♥♥ دنيا ♥♥
هوای تو کرده بود دلم با ما راه نیامدی ، بارانی شد !
♥♥ دنيا ♥♥
تنها چیزی که از من دلجویی میکرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگی دوباره مرا میترسانید و خسته میکرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی میکردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من میخورد؟؟….
♥♥ دنيا ♥♥
حالا که دیگر دستم به آغوشت نمیرسد و بوسیدنت موکول شده به تمامی روزهای نیامده.. حالا که هر چه دریا و اقیانوس را از نقشه جهان پاک کردی مبادا غرق شوم در رویایت
♥♥ دنيا ♥♥
به احساست قسم ، یک شب ، دلم می میرد از حسرت و من آهسته می گویم : تـو هم ، دیـگر نمـی آیی …..
♥♥ دنيا ♥♥
من به جرم با وفایی این چنین تنها شدم چون ندارم همدمی بازیچه دلها شدم
♥♥ دنيا ♥♥
فقط با سایه خودم خوب میتوانم حرف بزنم اوست که مرا وادار به حرف زدن میکند فقط او میتوان مرا بشناسد او حتما میفهمد… می خواهم عصاره نه شراب تلخ زنگی خودم را چکه چکه درگلوی خشک سایه ام چکانیده به او بگویم (این زندگی تلخ من است) صادق هدایت
♥♥ دنيا ♥♥
گر مرا بشناسی … / نه به اسم، / نه به چشم / نه به یک لحظه نگاهی کوتاه / و نه با خنده ی یک عابر و یک بیگانه / گر مرا بشناسی / با سکوتم که ز جام عطش خواستنت لبریز است / روشنی را تو به باغ شب من می آری. / واژه ی زیستنم معنی تازه به خود می گیرد. / و دلم باز به بیداری و هوشیاری ها طعنه زن می خندد. / گر مرا بشناسی/ ز زمستان،تو رها خواهی شد/ چون که من میدانم/ قصه ای را که بهار خواند در گوش زمین /و پرکرد همه ی حجم تنش را از یاس/ گر مرا بشناسی/ باز در صبحدم عشق/ طلوع خواهم کرد و به همراه خیال/ تا سراپرده ی دیدار تو خواهم آمد/ گر مرا بشناسی …