♥♥ دنيا ♥♥
دلم می خواست ... توی تقویم، روز جهانی "انسان" هم می بود تا ... ببینم ... كی به كی تبریك می گفت!...
♥♥ دنيا ♥♥
دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش. بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می دی، می تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری. ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات ها خجالت می کشه گفت: "دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار" دخترک پاسخ داد: "عمو! نمی خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی شه شما بهم بدین؟" بقال با تعجب پرسید: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می کنه؟ و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!
♥♥ دنيا ♥♥
شدم فاحــشه ي دست روزگار... دنــيا تجــاوز مـيكـنــد .. عـشـق تـجـاوز مـيـكـنـد .. بـــدبخـتـــي تجـــاوز ميكــنــد .. بـــــــــزرگـــــان تجـــــاوز مــيــكنـنــد .. آن كـــه قــــدرت دارد تجـــــاوز مــيكــنـــد .. و مـن حامـله ي فـرزنــدي هــســتـــم بــه نـام عقــــــــده! بــتـــــرسيـــــد از روزي كـــه فـــرزنــــــدم بـــه دنـــيـــا بـيـــايــــــد ....
♥♥ دنيا ♥♥
به حساب خیالبافی ام نگذار … اما ستاره ای دارم در تیره ترین شبها ! فقط خواستم بدانی که می شود دل خوش کرد به چراغهای کوچک یک هواپیما …
♥♥ دنيا ♥♥
دلتنگتم ! هـر کـس جـای مـن بـود می برید اما مـن هنـوز می دوزم...
♥♥ دنيا ♥♥
ایـטּ روزهـ ــــا آساטּ تَــــ ــــر از یـــ ــــاב مـــــــــیـروҐَ آساטּ تَــــ ــــر فراموشَـҐَ مـــےڪُـنَـنـב مــــــــــے בانـــــــــَــــҐ! اَمّـــــا شِـــڪایَـتــے نَـבارҐ آرامَــــــــــــــــҐ گِلــہ اے نیســـــــ ــتـــــــ ـــــــــ . . . اِنـتـظــ ـــارے نیســـــــ ــتـــــــ ـــــــــ . . . بهانــہ اے نیســـــــ ــتـــــــ ـــــــــ . . . ایـטּ روزهـ ــــا تَــنہــــــــــــــــــا آرامَــــــــــــــــ
♥♥ دنيا ♥♥
الا ای برف! چه می باری بر اين دنيای ناپاکی؟ بر اين دنيا که هر جايش رد پا از خبيثی است مبار ای برف! تو روح آسمان همراه خود داری تو پيوندی ميان عشق و پروازی تو را حيف است باريدن به ايوان سياهیها تو که فصل سپيدی را سرآغازی مبار ای برف!
♥♥ دنيا ♥♥
گراهام بل عزیز تلفنی که زنگ نمی زند نیاز به اختراع نداشت !! حوصله ات سر رفته بود " چسب ِ قلب " اختراع می کردی ؛ می چسباندیم روی این ترک های قلب ِ صاحب مرده ـمان و غصه ی زنگ نخوردن ِ تلفنی که اختراعش نکرده ای را نمی خوردیم !! ساده بگویم گراهام بل عزیـــز ! حال ِ این روزها مرا ، تــو هم هم مقصری