@امیر (رهگذر) مدت هاست دست از زندگی شسته ام! پا از بند زمین رهانده ام و در دامان خدا به بازی پرداخته ام! برای من اگر آرزویی داری آرزو کن گم کنم تمام مردم زمین را در افکارم، آرزو کن خدا مرا به کسی نسپارد، آرزو کن آرام آرام با دودی از افکارم معتاد شوم به تنهایی و سکوت و آرامش! پیک پشت پیک، درد میخورم، من ای دریغ مستم، هوشیار نمیشوم من!!
دختری از کوچه باغی میگذشت// یک پسر در راه ناگه سبز گشت// در پی اش افتاد و گفتا او سلام// بعد از ان دیگر نگفت او یک کلام// دختر اما ناگهان و بی درنگ// سوی او برگشت مانند پلنگ// گفت با او بچه پروی خفن// می دهی زحمت به بانویی چو من؟// من که نامم هست آزیتای صدر// من که زیبایم مثال ماه بدر// من که در نبش خیابان بهار// میکنم در شرکت رایانه کار// دختری چون من که خیلی خانمه// بیشت و شش ساله _مجرد_دیپلمه// دختری که خانه اش در شهرک است// کوی پنجم_نبش کوچه_نمره شصت// در چه مورد با تو گردد هم کلام// با تو من حرفی ندارم والسلام!!!