♥♥ دنيا ♥♥
مثل امواج دریا آمدی و ساحل قلبم را در میان خودت گرفتی ، همدیگر را دیوانه کرده بودیم با نوازش های هم ، آن سکوت عاشقانه رابه یاد داری در لحظه بوسیدن هم؟
♥♥ دنيا ♥♥
بیا با هم یک تصویر زیبای دیگر از عشق بکشیم ، تصویری مثل آن نقاشی دیروز تا به یادگار بماندو این یادگاری مثل یک خاطره بماند ، تا ما نیز مثل خاطره ها باشیم ، نه خاطره ای از گذشته ، خاطره هایی شیرین از هر روز زندگی مان که همیشه تا ابد در قلبمان به یادگار بماند!
♥♥ دنيا ♥♥
از خدا دیگر هیچ نمیخواهم ، دیگر هیچ آرزویی ندارم ، رویایم را میخواستم که به آن رسیدم ، دنیا را میخواستم که آن را به دست آوردم ، رویایی که همان دنیای من است، و تویی که همان دنیای منی….
♥♥ دنيا ♥♥
همیشه جایی بود که با دیدنش یاد تو در خاطرم زنده میشد ، همیشه آهنگی بود که با شنیدنش حرفهایت در ذهنم تکرار میشد آن لحظه ها همیشگی نبود ، عشق تو در قلبم ماندنی نبود ، بودنت در کنارم تکرار نشدنی بود!
♥♥ دنيا ♥♥
تا عشق تو آمد در قلبم، تو رفتی ، تا آمدم بگویم نرو ،رفته بودی ، تا خواستم فراموشت کنم خودم را فراموش کردم
♥♥ دنيا ♥♥
باید امشب بروم من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت ...
خبر دعوت ديدار چو از راه رسيد
13 سال و 9 ماه و 9 روز و 3 ساعت و 6 دقيقه قبلپلک دل باز پريد
من سراسيمه به دل بانگ زدم:
آفرين قلب صبور،
زود برخيز عزيز،
جامهء تنگ به درآر!
وه چه روياي قشنگي ديدم!!! خواب،اين موهبت خالق پاک،
خواب را دريابم که در آن، مي توان با تو نشست،
مي توان با تو سخن گفت و شنيد.
خواب را دريابم که تو در خواب، مرا خواهي خواست.
که تو در خواب مرا خواهي خواند
و تو در خواب به من خواهي گفت:
تو به ديدار من آي!!!
آه کاش ميدانستي:
بعد از اين دعوت زيبا به ملاقات خودت من چه حالي دارم پلک دل باز پريد. خواب را دريابم
من به ميهمانيِ ديدار تو مي انديشم
آمـدی جــانـم به قربــانـــت ولـی حالا چرا ؟ ----- #بی وفا،بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چــرا ؟
13 سال و 9 ماه و 9 روز و 2 ساعت و 56 دقيقه قبلنوشدارویی و بعد از مرگ ســهراب آمــــدی ----- ســـنگدل این زودتـر می خواســتی حالا چـــرا ؟
عمر ما ار مهـلت امروز و فـردای تو نیســــت ----- مـن که یـــک امـــروز مهـــمان توام فــردا چــرا ؟
نـــازنــینا ما به نــاز تــو #جـــــوانی داده ایـــم ----- دیـــگر اکنـــون با جوانـان ناز کــن با مــا چـــــرا ؟
وه کــــه با این عمر هــــــای کوتـه بی اعتبار ----- این همه غافل شـدن از چون منی شیدا چــرا ؟
آسمان چون جمع مشتاقان،پریشان می کند ----- درشـگفتم من نمـــی پاشــد ز هم #دنیا چــــرا ؟
#شـــهریارا بی حبیب خود نمی کردی ســفر ----- راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟
من تو را می خواهم . . . . .
13 سال و 9 ماه و 9 روز و 2 ساعت و 48 دقيقه قبلبی سبب میکوشم . . .واژه ها را به اسارت ببرم . . . .
جمله زنجیر کنم . . . نقطه در بند کشم . . .
داغ بر روی عبارت بزنم . . .
چشم گریان باشم . . . .
سیل راه اندازم
شاخه را خشک کنم . . . . کوه را لرزانم . . .
بی سبب میکوشم
تا بگویم که تو را . . . . . آه تورا . . . . .
من تو را می خواهم . . .
خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم
13 سال و 9 ماه و 9 روز و 2 ساعت و 36 دقيقه قبلخسته شدم بس که از سرما لرزیدم
خسته شدم بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد
خسته شدم بس که تنها دویدم
اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن
می خواهم با تو گریه کنم
خسته شدم بس که تنها گریه کردم
می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم
خسته شدم بس که تنها ایستادم
دستت را به من بده
13 سال و 9 ماه و 9 روز و 2 ساعت و 25 دقيقه قبلحرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های ترا دریافته ام
با لبانت برای همه ی لبها سخن گفته ام
و دستهایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرود را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بودند.
دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته!
با تو سخن می گویم
بسان ابر که با طوفان
بسان علف که با صحرا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های ترا دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست