ُُُshakib
غمگینم همانندِ: مرد هزار چهره که میگفت: نمی دونم چرا تو زندگیم هِـی نمیشه"
ُُُshakib
باز می نویسم تا دل این بلور شکسته جانی بگیرد با یادت ، باشد که لحظه هایم پر شده از درد ، باشد که آتشم میزند این شبهای سرد ، باشد در میان سیل غمها شدم یک قربانی ، باشد که دارم میسوزم مانند شمع به تنهایی
ُُُshakib
عصاره ھمھ مھربانی ھا را گرفتند و از آن مادر را ساختند. کریستوفر مارلو
ُُُshakib
من راز نگاهت را از اینه پرسیدم چشمان نجیبت را از دور پرستیدم
ُُُshakib
آهـــای همیشگی تـــــرینم تمــام فعلهـای مــاضیم را ببر چه در گذر بـــاشی چه نبـــاشی بـــرای مـــن استمراری خواهی بود ….مــن هـــر لحظـــه تــــو را صــــرف میکنــــم..
ُُُshakib
من زندگی را از درختان اموختم شكست را پذیرفتم و دوباره جوانه زدم.
ُُُshakib
از زیـر سنـگ هم کـه شده پـیدایم کـُن … مـدت هاست که تـنهـایی هـای مـرا … دست هـای جـستجوگـری لـمس نکـرده انـد.
ُُُshakib
یه سلام آلبالویی به تو که خیلی هلویی، یه سلام توتفرنگی به تو که خیلی قشنگی یه سلام پرتقالی به تو که خیلی باحالی !
ُُُshakib
خیلی گریه داره حال من.. حال منی که ارزوی خیلیا هستم..منی که با وجود تو هنوزم گریه هایم را احساسم را با دیوار شریک میشومِ
ُُُshakib
توضیح نمی خواهد … تمام خواهش من یک جمله کوتاه است : دلی که به تو سپرده ام ، به غم مسپار
ُُُshakib
تكه كوچكی از زمینم ، با خوابها وبیداریهایم با خواستنها ونا خواسته ها، آنچه كه باب دل می یابم
ُُُshakib
من بـهــانه می گیرم و تــــــو دهانـــــم را با یک “بــــوســــــــه” ببند
ُُُshakib
حوا” که باشی بعضی ها “هوا ” برشان می دارد که “آدمند ” !!!
ُُُshakib
نمی دانم آخر این دلتنگی ها به کجا خواهد رسید ! دنیا پــــــُر شده از قاصدکهایی که راهشان را گم می کنند ! ! نـــــــه میتوانی خبری دهی و نــــــــه خبری بگیری !
ُُُshakib
می توانی آنقدر خسته باشی که خواب را که کابوس را حتی مرگ را، پس بزنی؟ جهان جوابم کرده است ...
ُُُshakib
من اگه کریستف کلمب بودم اون جزیره ای که پیدا کرده بودمو به کسی نشون نمیدادم آخر هفته ها با بچه میکوبیدم میرفتم اونجا قلیون میکشیدم