ُُُshakib
غمگینم همانندِ: مرد هزار چهره که میگفت: نمی دونم چرا تو زندگیم هِـی نمیشه"
ُُُshakib
هزاران دستـــــــ هم به سویم دراز شود ! پــــــــس خواهم زد… تنــــــــــها … تمنای دستان تـــــــــــو را دارم …
ُُُshakib
رسم رفاقـــــــــــت اینه که با رفیـــــق پیرشــــــــــــى نه اینکه وســـــــــــط راه از رفیـــــق سیرشـــــــــــــى...
ُُُshakib
عجیب است حتی رفتگر هم با نفرت نگاهم میکند!!! انگار ریختن برگها هم تقصیر من است!!!
ُُُshakib
این روزا خرجم زیاد شده ، گرونی هم انقد بیداد میکنه … جیبم دیگه جواب که نمیده هیچ ، تازه سوالم میپرسه !
ُُُshakib
دختر کوچولو : چیکارم داشتی گفتی بیام اینجا؟ پسر کوجولو : میشه با پسرای دیگه بازی نکنی؟ آخـــــــــه من دوست ندارم...
ُُُshakib
هر شعر گریز از یک گناه بود هر فریاد گریز از یک درد و هر عشق گریز از یک تنهایی عمیق افسوس که تو هیچ گریزگاهی نداشتی…!
ُُُshakib
من کیستم ؟ دیوانه ای با درده عشق مانده در زندانه قطب سرده عشق در عبور کوچه باغ خاطرات این منم تنها ترین شبگرد عشق می گریزم با هوجوم گردباد مثل برگی در خزانه سرد عشق خسته ام از دیدن نامردمان با تو هستم پس کـــجـــایـــی مرد عشق ...................
ُُُshakib
خیلـــــی سختـــــه …
مخاطـــــب یکـــــی باشـــــی ...
ولـــــی ...!
هیچوقـــــت بـــــراش خـــــاص نباشـــــی …
ُُُshakib
معلم : چرا نیوتون از افتادن سیب تعجب کرد ؟ دانش آموز : چون زیر درخت گلابی نشسته بود !
ُُُshakib
یله مرد میگفت : نداشته ها و تنهایی های کوچک با چیزها و آدمهای کوچک پر میشوند ؛ نداشته ها و تنهایی های خیلی خیلی خیلی بزرگ ، فقط با خدا ... مهم نیست در این زمین خاکی چقدر تنها باشیم و چقدر حرفهایمان برای دیگران غیر قابل فهم باشد و وقت انسانها برایمان کم ... شکر که خدا هست و او جبران تمام دلتنگی ها و مرهم تمام زخمهاست ... هر وقت دلت خواست ، مهمانش کن در بهترین جایی که او می پسندد ، در قلبت ... و به دستان خالی ات نگاه نکن ، تو فقط خانه ی دلت را برایش نگهدار ، اسباب پذیرایی با اوست ...
ُُُshakib
کلا تو این مملکت " اعتماد " در حد اسم یه روزنامه بیشتر نیست
ُُُshakib
يادت عادت است . ترك خواهم كرد همانند سيگارم كه سال هاست نخ آخر را روشن ميكنم!!!!
ُُُshakib
ایستادگی کن ، ایستادگی کن ؛ و ایستادگی کن … و به یاد داشته باش که لشکری از کلاغها جرات نزدیک شدن به مترسکی که ایستادگی را فقط به نمایش می گذارد ندارد . . .
ُُُshakib
می خواهم برگردم به روزهای کودکی... آن زمان ها که: عشق،تنها در آغوش مادر خلاصه می شد، بالاترین نقطه زمین،شانه های پدر بود، بدترین دشمنانم،خواهر و برادرم بودند، تنها دردم،زانوهای زخمی ام بودند، تنها چیزی که می شکست،اسباب بازی هایم بودند، و...معنای خداحافظی تا فردا بود!