ُُُshakib
غمگینم همانندِ: مرد هزار چهره که میگفت: نمی دونم چرا تو زندگیم هِـی نمیشه"
ُُُshakib
گدایان بینی اندر روز محشر به تخت ملک بر چون پادشاهان چنان نورانی از فر عبادت که گویی آفتابانند و ماهان تو خود چون از خجالت سر برآری که بر دوشت بود بار گناهان اگر دانی که بد کردی و بد رفت بیا پیش از عقوبت عذرخواهان سعدی
ُُُshakib
آره تو محشری ، از همه سری … تو یک افسونگری … “مکالمه من با آینه اتاقم
ُُُshakib
تبلیغ جدید شرکت سایپا : حادثه و هیجان را با ما تجربه کنید؛ شاد بروید شادروان برگردید...
ُُُshakib
دکتر علی شریعتی: ترجیح میدهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکرکنم تا این که در مسجد بشینم و به کفشهایم فکر کنم
ُُُshakib
آن که دائم هوس سوختن ما می کرد ای کاش بنزین مرا نیز مهیا می کرد:
ُُُshakib
نخستین برنامه دولت ایران براى واكسیناسیون به فرمان امیركبیر آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجوانانی ایرانی را آبلهكوبی میكردند.اما چند روز پس از آغاز آبلهكوبی به امیر كبیر خبر دادند كه مردم از روى ناآگاهی نمیخواهند واكسن بزنند! بهویژه كه چند تن از فالگیرها و دعانویسها در شهر شایعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه یافتن جن به خون انسان میشود هنگامی كه خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیمارى آبله جان باختهاند، امیر بی درنگ فرمان داد هر كسی كه حاضر نشود آبله بكوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصورمی كرد كه با این فرمان همه مردم آبله میكوبند . اما نفوذ سخن دعانویسها و نادانی مردم بیش از آن بود كه فرمان امیر را بپذیرند. شمارى كه پول كافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبلهكوبی سرباز زدند. شمارى دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان میشدند یا از شهر بیرون میرفتند
ُُُshakib
هیچ قطـــــــاری از ایـن اتاق نمی گذرد..! مـن اینجا نشسته ام.. و با همیـن سیگار قطــــــــــــار می آفرینم..! ... نمی شنـــوی ؟! سرم دارد ســـــــــــوت میکشد !!!
ُُُshakib
حكايت ان مرد را شنيده اي؟ كه نزد طبيب رفت,و از غم بزرگي كه در دل داشت گفت؟ طبيب گفت:به ميدان شهر برو انجا دلقكي هست,انقدر ميخنداندت تا غم از يادت برود, مرد لبخند تلخي زد و گفت :من همان دلقكم..........
ُُُshakib
یارب از عرفان مرا پیمانه ای سر شار ده چشم بینا،جان آگاه و دل بیدار ده
ُُُshakib
ما نسل بدبختی هستيم ,دست مان به مقصر اصلی نمی رسد ، از همديگر انتقام می گيريم !
ُُُshakib
راه میخانه نداند هیچ کس...جزء من و شیخ و زاهد دو سه رسوای دگر
ُُُshakib
هیچ کس نفهمید خداهم تنهاییش را فریاد میزند... "قل هو الله احد"