ُُُshakib
غمگینم همانندِ: مرد هزار چهره که میگفت: نمی دونم چرا تو زندگیم هِـی نمیشه"
ُُُshakib
حرف هــايم...دلـــــخوري هــايم... دلـــتنگــي هـــايم... و تمام اشک هاي من... بــمانــد بــراي بـعــــد تنـــــــــــها به من بـــــگو با او چگونــه ميــــــگذرد..؟؟؟ کــه بـا من نمي گـذشت؟؟؟؟
ُُُshakib
بعضی وقتا وقتی با غم هات سرشاخ میشی....وقتی حس کم آوردن توی دلت به نقطه جوش میرسه.. وقتی هم میخوای بمونی هم بری فقط این جمله رو تا آخر عمر تکرار میکنی: "آخه تاااااااااااااااااا کی؟
ُُُshakib
این رو بدون که:عشق فراموش کردن نیست بخشیدن است.گوش کردن نیست درک کردن است.دیدن نیست احساس کردن است.جا زدن نیست صبر کردن است.پس ... چه دعایی کنمت بهتر از این: خنده هایت از ته دل و گریه هایت از سر شوق
ُُُshakib
سپاس و ستایش دانشگاه ازاد را که ترکش موجب بی مدرکی است و به کلاسش اندر مزید بی پولی هر ترمی که اغاز میشود موجب پرداخت زر است و چون به پایان رسد سبب ضرر پس در هر سال دو ترم موجود و بر هر ترمی شهریه ای واجب از جیب و جان که براید کز عهدهی خرجش به در اید
ُُُshakib
سه مرد مست سوار تاکسی شدن در رو که بستن راننده دید که خیلی مستن سریع ماشین رو روشن کرد سپس خاموش کرد و گفت مسافرین عزیز پیاده شید به مقصد رسیدیم مرد اولی پول میده پیاده میشه مرد دومی هم پول میده هم تشکر میکنه اما مرد سومی با عصبانیت یکی میزنه تو گوش راننده .میپرسه چرا زدی میگه درس عبرتی باشه برات از این به بعد تند نری .داشتی همه مون رو به کشتن میدادی مرتیکه
ُُُshakib
فقر همه جا سر میکشد ……. فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست …… فقر ، چیزی را ” نداشتن ” است ، ولی ، آن چیز پول نیست ….. طلا و غذا نیست ……. فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته ی یک کتابفروشی می نشیند …… فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ، که روزنامه های برگشتی را خرد میکند …… فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند ….. فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود ….. فقر ، همه جا سر میکشد …….. فقر ، شب را ” بی غذا ” سر کردن نیست .. فقر ، روز را ” بی اندیشه” سر کردن است ---------------------------------------------------------------------------- ای کاش به جای پیامک هایی که به طنز از شریعتی نقل میکنیم این نوشتشم برای هم می فرستادیم
ُُُshakib
مسافر تاکسی اهسته روی شونه راننده زد چون میخواست یه سوال ازش بپرسه .اما راننده جیغ زد کنترل ماشین رو از دست داد نزدیک بود چپ کنه اما بعد از چند دقیقه کنار یک مغازه ترمز کرد سکوت سنگینی حکمفرما شد و بعد از چند دقیقه راننده گفت دیگه این کارو نکن منو تا سر حد مرگ ترسوندی ...مسافر عذر خواهی کرد و گفت نمیدونستم یه ضربه کوچیک اینقدر شما رو میترسونه.راننده تاکسی گفت تقصیر تو نیست راستش این اولین روزیه که من به عنوان یه راننده تاکسی کار میکنم من بیست و پنج سال راننده نعش کش بودم
ُُُshakib
یه روز یکی از خدا میپرسه خدایا 1000سال برات چقدره خدا میگه به اندازه یک دقیقه باز از خدا میپرسه خدایا1000000000دلار برات چقدره خدا میگه به اندازه یک سنت میگه پس خدایا یک سنت به من بده خدا میگه باشه فقط یک دقیقه صبر کن