ُُُshakib
غمگینم همانندِ: مرد هزار چهره که میگفت: نمی دونم چرا تو زندگیم هِـی نمیشه"
ُُُshakib
در طوفان زندگی با خدا بودن بهتر از ناخدا بودن است
ُُُshakib
به این غروب غریبم بخند حرفی نیست ...طلسم اشک مرا با فریب دزدیدند ..تو هم برای فریبم بخند حرفی نیست
ُُُshakib
از میان کسانی که برای دعای باران به تپه میروند تنها انانی که با خود چتر به همراه دارند به کار خود ایمان دارند
ُُُshakib
هرگز هیچ حسرتی در دنیا اینچنین یک جا جمع نمیشود که در این سه واژه کوتاه او دوستم ندارد
ُُُshakib
بابام گفت عشق کشکه ...منم جواب دادم زندگی هم اشه ...بدون کشک بی مزه میشه
ُُُshakib
زرد است که لبریز حقایق شده است ...تلخ است که با درد موافق شده است ...شاعر نشدی واگرنه میفهمیدی ...پاییز بهاری است که عاشق شده است
ُُُshakib
هرگز زمانت را با کسانی که اماده نیست زمانش را با تو بگذراند نگذران
ُُُshakib
عشق ویران کردن خویش است و دوست داشتن ساختن خویش
ُُُshakib
سکوتت عشق را اقرار کرد ..نگاهت گفتنی بسیار دارد ..تو باید سالها باشی کنارم ...دلم با چشمهایت کار دارد
ُُُshakib
نمیدانم چرا ما انسانها عادت داریم ابی اسمان و دریاها را رها کنیم و جذب ابی کوچک چشمانی شویم که میدانیم روزی بسته خواهد شد
ُُُshakib
چه غریبانه گریست ان شب بی تو تکه ابری که سکوت وجودم را فهمید و چه غریبانه خندید ان روز که بی تو مرگم را فهمید
ُُُshakib
روز اول شوخی شوخی جدی شد ...شوخی ترین جدی عمرم دوست داشتن تو بود و جدی ترین شوخی عمرم از دست دادن تو بود
ُُُshakib
پلک های مرطوب مرا باور کن این باران نیست که می بارد ...صدای خسته من است که از چشمانم بیرون میریزد
ُُُshakib
لحظه ها خاطره اند ...زندگی شوق تمنای همین خاطره هاست
ُُُshakib
انسانها اشتباهات خود را روی هم میریزند و از ان غولی میسازند به نام تقدیر