دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

ُُُshakib

ُُُshakib
مرد - مجرد
امتیاز: 4754

دنبال‌شدگان

(1175 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(379 کاربر)

گروه‌ها

(8 گروه)

بازدید

ُُُshakib
b5cd8bb4ab0c45f5e018ab235339285a-425.jpg ُُُshakib

غمگینم همانندِ: مرد هزار چهره که میگفت: نمی دونم چرا تو زندگیم هِـی نمیشه"

ُُُshakib
ُُُshakib

قبل از گرانی، مامور راهنمایی رانندگی: پراید حرکت کن! یابو مگه با تو نیستم! بعد از گرانی همان مامور:راننده محترم پراید منتظر حرکت شما هستیم

ُُُshakib
ُُُshakib

صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت . نمازگزاران ، همه او راشناختند؛ پس ، از او خواستند که پس از نماز، بر منبر رود و پند گويد .پذيرفت . نماز جماعت تمام شد . چشم ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست . بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت : مردم !هرکس از شما که مى داند امروز تا شب خواهد زيست و نخواهد مرد، برخيزد! کسى برنخاست . گفت : حالا هرکس از شما که خود را آماده مرگ کرده است ، برخيزد! باز کسى برنخاست . گفت : شگفتا از شما که به ماندن اطمينان نداريد؛ اما براى رفتن نيز آماده نيستيد

ُُُshakib
ُُُshakib

ﺭﻭﺯﯼ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮﯾﯽ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ: 'ﻣﺎﻣﺎﻥ؟ ﻧﮋﺍﺩ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺍﻭﻣﺪ؟ ﻣﺎﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ' :ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺁﺩﻡ ﻭ ﺣﻮﺍ ﺭﺍ ﺧﻠﻖ ﮐﺮﺩ. ﺍﻭﻥ ﻫﺎ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﻧﮋﺍﺩ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺍﻭﻣﺪ'. ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﻫﻤﯿﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺭﻭ ﺍﺯ ﭘﺪﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ. ﭘﺪﺭﺵ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ' :ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻫﺎ ﺗﮑﺎﻣﻞ ﯾﺎﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﻧﮋﺍﺩ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﭘﺪﯾﺪ ﺍﻭﻣﺪ'. ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﮐﻪ ﮔﯿﺞ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻧﺰﺩ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎﻣﺎﻥ؟ ﺗﻮ ﮔﻔﺘﯽ ﺧﺪﺍ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺁﻓﺮﯾﺪ ﻭﻟﯽ ﺑﺎﺑﺎ ﻣﯿﮕﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﺗﮑﺎﻣﻞ ﯾﺎﻓﺘﻪ ﯼ ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻫﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ...ﻣﻦ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﻢ'! ﻣﺎﺩﺭﺵ ﮔﻔﺖ: ﻋﺰﯾﺰ ﺩﻟﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﻣﻦ ﺑﻬﺖ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﻭ ﺑﺎﺑﺎﺕ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﯼ ﺧﻮﺩﺵ

ُُُshakib
ُُُshakib

دلم میخواد یه چیزی بنویسم از جنس بغض های گاه و بی گاه شبانه ام از تنهایی شبانه ام از رویاهای نیافته ام از حوس های افراد از منفعت های افرادی که ضرر من را سود خود میدانند از ادمهایی که منتظر یک اشتباه من هستند اگر ارامم نمیکنید رهایم کنید تنهایی بهتر از

ُُُshakib
ُُُshakib

خدایا من خودم برات یه جعبه سیب میخرم ... دیگه زشته ، بسه دیگه ، بیا با هم دوس باشیم . روی همدیگرو ببوسیم ! حله ؟؟! بیایم بهشت

ُُُshakib
ُُُshakib

پسر در حال دویدن… زااااارت (صدای زمین خوردن) رفیق پسر: اوه اوه ؟؟؟؟؟؟؟؟چت شد؟ خاک بر سرت آبرومونو بردی ؟؟؟؟؟، پاشو ؟؟؟؟! (شپلخخخخخ "صدای پس گردنی" یک رهگذر: چیزی مصرف کردی؟یکم کمتر میزدی خب! یک خانوم جوان رهگذر: ایییییش پسر دست و پا چلفتیِ خنگ! دختر در حال راه رفتن… دوفففففففسک (زمین خوردن به دلیل نقص فنی در قسمت پاشنه کفش) رفیق دختر: آخ جیگرم خوبی؟ فدات شم! الهی بمیرم! چی شدی تو یهو؟ وااااااااااای… یک رهگذر: دخترم خوبی؟ فشارت افتاده؟ میخوای برسونمت دکتری جایی؟ یک پسر جوان رهگذر: ای وای خانوم حالتون خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من ماشینم همینجا پارکه یه لحظه وایسین،با این وضع که دیگه نمیتونین پیاده برین

ُُُshakib
ُُُshakib

بهار، این نمایش تحول و سرسبزی آمد تا بگوید اگر نمی شود همیشه سبز ماند می شود دوباره سبز شد

ُُُshakib
ُُُshakib

مریکایی یه چیزی تولید میکنه ، شعارش اینه هرگز نباید خراب بشه !!! اروپایی میگه : چند سال کار کنه ولی تو این چند سال درست کار کنه !! ایرانی میگه : فقط همون لحظه که مشتری میخره خراب نشه ، بعدش رو بیخیال !!! چینی میگه : کارم نکرد ، نکرد!! ایرانی میخره

ُُُshakib
ُُُshakib

از الان واسه روبوسی عید استرس گرفتم که 2 بار باید بوس کنم یا 3 بار ﻻﻣﺼﺐ ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺮﺍﯾﻂ ﺳﺨﺘﯿﻪ ﯾﻬﻮ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺳﻪ ﺗﺎ ﺑﻮﺱ ﮐﻨﯽ ! ﻃﺮﻓﻮ ، ﺍﻭﻥ ﺩﻭﺗﺎ ﺑﻮﺱ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺟﺎ ﺧﺎﻟﯽ ﻣﯿﺪﻩ ﻭﺳﻂ ﺟﻤﻊ ﺿﺎﯾﻊ ﻣﯿﺸﯽ

ُُُshakib
ُُُshakib

ﻳﻪ ﺑﺎﺭﻡ ﻣﺎمانم ﺑﻬﻢ ﺷﻚ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺳﻴﮕﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﺸﻢ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺩﺍﻳﻴﻢ بیاد ﻧﺼﻴﺤﺘﻢ ﻛﻨﻪ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﻇﻬﺮ ﺑﻮﺩ ﺩﺍﻳﻴﻢ ﺍﻭﻣﺪ ﻭﺿﻮ ﮔﺮﻓﺖ ﻧﻤﺎﺯﺷﻮ ﺧﻮﻧﺪ ﻧﺎﻫﺎﺭﺷﻮ ﺧﻮﺭﺩ ﺧﻴﻠﻲ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﺧﺎﻛﻲ ﺍﻭﻣﺪ ﺭﻭ ﻣﺒﻞ ﭘﻴﺸﻢ ﻳﻪ ﺳﻴﺐ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﮔﻔﺖ : شیطونک عزیزم ﺍﻳﻦ ﺳﻴﺐ ﺭﻭ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻲ؟ گفتم بله دایی گفت ﺩﻳﮕﻪ ﺳﻴﮕﺎﺭ ﻧﻜﺶ!!! ﺗﻮ ﻋﻤﺮﻡ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭﯼ ﻗﺎﻧﻊ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ

ُُُshakib
ُُُshakib

یکی از فانتزیام اینه که دارم تو خیابون میرم،یه پیرمرده تکیده رو می بینم.نشسته لب جدول جلوی بیمارستان. اشک تو چشاش جمع شده،یه عکس رادیولوژی دستشه...میرم دستمو می زارم رو شونش،می گم:چی شده پدر جان؟ می گه:دخترم باید عمل بشه ولی من 85000 تومن کم دارم من مثه یه سامورایی که شمشیرشو می کشه کارت عابر بانکمو از جیبم در آرم وهمه 85000 عیدانمو از عابر بردام بدم بش... برم به سمت افق نزدیکه محو شدنمه که بدو بدو برمیگردم...کارت عابرمو که تو عابر جا گذاشتم بردارم ولی پیرمرد رفته دیگه نمیتونه صحنه محو شدنمو ببینه! از سمت مخالف افق برم به سمته خونه محو شم

ُُُshakib
ُُُshakib

واسه باغمون سگ خریدیم بستیم که دزد نیاد.... سگو دزدیدن

ُُُshakib
ُُُshakib

هفت شهر عشق شهر اول : نگاه و دلربايي شهر دوم : ديدار و آشنايي شهر سوم : روزهاي شيرين و طلايي شهر چهارم : بهانه، فکر ،جدايي شهر پنجم : بي وفايي و بی خیالی شهر ششم : دوري و بي اعتنايي شهر هفتم : اشک،آه،تنهايي

ُُُshakib
ُُُshakib

ندگي با همه ي وسعت خويش........ محفل ساكت غم خوردن نيست.......... حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نيست........... اضطراب هوس ديدن و ناديدن نيست........... زندگي خوردن و خوابيدن نيست.......... زندگي جنبش جاري شدن است............ از تماشاگه آغاز حيات.......... تا به جائي كه خدا ميدان

ُُُshakib
ُُُshakib

نجار پیری بود که می خواست بازنشسته شود. او به کار فرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد. کار فرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند، ناراحت شد. او از نجار پیرخواست که به عنوان آخرین کار، تنها یک خانه دیگر بسازد. نجار پیر قبول کرد، اما کاملا مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست. او برای ساختن این خانه، از مصالح بسیار نا مرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی، به ساختن خانه ادامه داد. وقتی کار به پایان رسید، کارفرما برای وارسی خانه آمد. او کلید خانه را به نجار داد و گفت: این خانه متعلق به توست. این هدیه ای است از طرف من برای تو. نجار یکه خورد. مایه تاسف بود! اگر می دانست که خانه ای برای خودش می سازد. حتما کارش را به گونه ای دیگر انجام می داد