ُُُshakib
غمگینم همانندِ: مرد هزار چهره که میگفت: نمی دونم چرا تو زندگیم هِـی نمیشه"
ُُُshakib
پرواز در هوای خيال تو ديدنی ست حرفی بزن که موج صدايت شنيدنی ست شعر زلال جوشش احساس های من از موج دلنشين کلام تو چيدنی ست يک قطره عشق کنج دلم را گرفته است اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدنی ست خم شد- شکست پشت دل نازکم ولی بار غمت ـ عزيز تر از جان ـ کشيدنی ست من در فضای خلوت تو خيمه می زنم طعم صدای خلوت پاکت چشيدنی ست تا اوج ، راهی ام به تماشای من بيا با بالهای عشق تو پرواز ديدنی ست
ُُُshakib
اين روزا عادت همه رفتنو دل شکستنه درد تمام عاشقا پاي کسي نشستنه اين روزا مشق بچه هايه صفحه آشفتگيه گرداي روي آينه فقط غم زندگيه اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه مشکل بي ستاره ها يه کم ستاره چيدنه اين روزا کار گلدونا از شبنمي تر شدنه آرزوي شقايقا يه کم کبوتر شدنه اين روزا آسمونمون پر از شکسته باليه جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه اين روزا کار آدما دلاي پاک رو بردنه بعدش اونو گرفتنو به ديگري سپردنه اين روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه ساده ترين بهونشون از هم خبر نداشتنه اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفائيه جرم تمومشون فقط لذت آشنائيه اين روزا چشماي همه غرق نياز و شبنمه رو گونه هر عاشقي چند قطره بارون غمه اين روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه خلاصه حرف همه پس زدن و نموندنه
ُُُshakib
اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است
ُُُshakib
در دشمنی راهی برای خیانت نیست ولی در دوستی راه همیشه برای خیانت باز است
ُُُshakib
اکه با دیدن من غم تو دلت جون میگیره من میرم شاید دلت اروم بگیره
ُُُshakib
قشنگ ترین لحظه هایم را با ساده ترین دقایق عوض میکنم تا بدانی برایم عزیزی
ُُُshakib
کسی که راه دوستی را بلد نیست از راه ادمی دور است
ُُُshakib
چه زشت است که ادم بر ای رضای مخلوق موجب خشم خالق شود
ُُُshakib
به چشم خسته من اسمو ن بی رنگ شده لعنت به این دلم بر ات تنگ شده
ُُُshakib
احساس سوختن به تماشا نمیشود اتش بگیر تا بدانی من چه میبگشم
ُُُshakib
احمقانه ترین حرف را من زدم که گفتم خداحافظ و عاشقانه ترین حرف را تو زدی که گفتی هر چه تو بگی
ُُُshakib
دو چیز را دوست دارم یکی تو را و. دیگری گل سرخ را برای تو و تو را برای همیشه
ُُُshakib
باز در کلبه تنهایی خویش ...عکس لبخندت مرا ابری کرد ...عکس تو خنده به لب داشت ولی ...اشک چشمان مرا جاری کرد
ُُُshakib
غروب عاشقان رنگش طلایی است اگر چه اخرش مرگ و جدائی است