دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

ُُُshakib

ُُُshakib
مرد - مجرد
امتیاز: 4754

دنبال‌شدگان

(1175 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(379 کاربر)

گروه‌ها

(8 گروه)

بازدید

ُُُshakib
b5cd8bb4ab0c45f5e018ab235339285a-425.jpg ُُُshakib

غمگینم همانندِ: مرد هزار چهره که میگفت: نمی دونم چرا تو زندگیم هِـی نمیشه"

ُُُshakib
ُُُshakib

میان قلب من عشق تو پیداست لبانت مثل گل خوشرنگ وزیباست مشو غمگین اگر ازهم جداییم که بی رحمی همیشه کار دنیاس

ُُُshakib
ُُُshakib

من یه غلطی کردم قضیه فانتزی و افقو واسه بابام تعریف کردم حالا هروقت ازش پول میخوام میره تو افق محو میشه

ُُُshakib
ُُُshakib

مشکی تر از آنیم که بیرنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم، تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم، شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم

ُُُshakib
ُُُshakib

لم مي خواهد گريه كنم به حال زار اين دلم دلم مي خواهد داد بزنم واسه رهايي از خودم دلم مي خواهد پر بكشم به آسمون سفر كنم روي ابرها بشينم به آدما نظر كنم دلم مي خواهد داد بزنم همه جا فرياد بزنم بگم ستاره گم شده خاموش و بي صدا شده از عشقش جدا شده تازه مثل ما شده بي نور و بي صدا شده داره حق حق ميكنه اونم مي خواهد گريه كنه از اين دل بي همزبون

ُُُshakib
ُُُshakib

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺧﻮﺩ ﯾﮏ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﮐﺸﯿﺪ، ﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺩﻭﺭ ﮐﻨﯽ... ﺑﻠﮑﻪ ﺑﺒﯿﻨﯽ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﺪﻧﺖ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺭﺍ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﯿﮑﻨﺪ...

ُُُshakib
ُُُshakib

دلی گرفته به جانم جگر نمی ماند به روی شانه ی افتاده سر نمی ماند سر شکسته به بال دلم چه می بالد دلی که سر به تن بی ثمر نمی ماند یکی دو بیت غزل های من اگر ماند لبان سرخ می آلود تر نمی ماند گناه عاطفه ی شعر عاشقانه کجاست؟ نگاه توست مرا پشت در نمی ماند درخت تاک تنم تن نمی تند به تنی درخت سیب دلم بی تبر نمی ماند گرفته ام یخن شعر عاشقی که چراـ تو را ز داغ دلم بی خبر نمی ماند؟ *** لجاجت و خطر عاشقانه شیرین است همیشه دامن داغ خطر نمی ماند

ُُُshakib
ُُُshakib

در جواني غصه خوردم هيچ کس يادم نکرد در قفس ماندم ولي صياد آزادم نکرد آتش عشقت چنان از زندگي سيرم کرد آرزوي مرگ کردم مرگ هم يادم نکرد

ُُُshakib
ُُُshakib

ﺩﺭ ﺗﺼﺎﻭﯾﺮ ﺣﮑﺎﮐﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﺮ ﺳﻨﮓ ﻫﺎﯼ ﺗﺨﺖ ﺟﻤﺸﯿﺪ، ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ! ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺳﺐ ﻧﯿﺴﺖ! ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺗﻌﻈﯿﻢ ﻧﻤﯿﺒﯿﻨﯿﺪ! ﺩﺭ ﺑﯿﻦ ﺍﯾﻦ ﺻﺪﻫﺎ ﭘﯿﮑﺮ ﺗﺮﺍﺷﯿﺪﻩ ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ! ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺍﺻﺎﻟﺖ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ: ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ، ﺧﻮﺷﺮﻭﯾﯽ، ﻗﺪﺭﺕ، ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ، ﺍﺩﺏ، ﻧﺠﺎﺑﺖ

ُُُshakib
ُُُshakib

در اين دنيا سراب محکوم است به پوچي... پرستو محکوم به کوچ کردن... شمع محکوم به اشک ريختن... خارها محکوم به تنهايي... روز محکوم به غروب کردن... شب محکوم به رسيدن... قلب با همه ي پاکي وصداقتش محکوم به دوست داشتن

ُُُshakib
ُُُshakib

پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به خدايا : من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري ! مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام ... محتاج توام

ُُُshakib
ُُُshakib

چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه.»..استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست كه شروع كنند.آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود: « كدام لاستيك پنچر شده بود

ُُُshakib
ُُُshakib

چه خوب میشد یه روزی از همین روزا خدا میومد و میگفت : همه سختی های این مدت "شوخی" بود میخواستم ببینم جنبه داری یا نه

ُُُshakib
ُُُshakib

جلسه محاكمه عشق بود، عقل قاضی ، و عشق محكوم .... به دلیل تبعيد به دورترين نقطه مغز يعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداری از عشق آهای چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی؟ ای گوش مگر تو نبودی كه در آرزوی شنيدن صدايش بودی ؟ وشما پاها كه هميشه مشتاق رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد ؟ همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند ، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت: ديدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحيرم با وجودی كه عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكنی !؟ قلب ناليد و گفت: من بی وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلبی واقعی باشم

ُُُshakib
ُُُshakib

تکیه کردم بر وفای او، غلط کردم، غلط. باختم جان در هوای او، غلط کردم، غلط. عمر کردم صرف او، فعلی عبث کردم، عبث. ساختم جان را فدای او، غلط کردم، غلط. دل به داغش مبتلا کردم، خطا کردم، خطا. سوختم خود را برای او، غلط کردم، غلط. اینکه دل بستم به مهر عارضش، بد بود، بد. جان که دادم در هوای او، غلط کردم، غلط. همچو وحشی رفت جانم در هوایش، حیف، حیف. خو گرفتم با جفای او، غلط کردم، غلط

ُُُshakib
ُُُshakib

پروردگارا دراین روزهای پایانی سال 91، به خواب دوستانم آرامش، به بیداریشان آسایش، به زندگیشان نشاط، به عشقشان ثبات، به عهدو مهرشان وفا، به عمرشان عزت، به رزقشان بركت و به وجودشان صحت، عطا بفرما ...امین