ُُُshakib
غمگینم همانندِ: مرد هزار چهره که میگفت: نمی دونم چرا تو زندگیم هِـی نمیشه"
ُُُshakib
و عشـــق آن لحظه معنـــــا پیـــدا میکند که همدمت اجــازه ی بــــوسیدن دهد و تو با نــــهایت عشقی که در دل داری بــــوسه بر پیشانی اش بـــزنی
ُُُshakib
پدر؛ تکیه گاهی است که بهشت زیر پایش نیست.. اما همیشه به جرم پدر بودن باید ایستادگی کند؛ و با وجود همه مشکلات, به تو لبخند زند تا تو دلگرم شوی که اگر بدانی ... چه کسی ، کشتی زندگی را از میان موج های سهمگین روزگار به ساحل آرام رویاهایت رسانده است؛ "پدرت"را می پرستیدی......
ُُُshakib
همه به فکر خودشونن جز مادر !!!
ُُُshakib
گــرگــی دست به خودکشی زد و در وصیت نامه اش نوشته بود : پوســتم را بسوزانید تا هیچوقت شغالی در آن نقش ما را بازی نکند که نـِـــــــــفرین بره ای پشت سر ما باشد ....
ُُُshakib
ای دهقان فداکار . . . تــو در روزگــــــــــاري بزرگ شــدي ،كه مــردي برهنه شد ! تــا زنــان و كــودكان زنــده بــمانــنــد . . . امـّــا مــــن در روزگـــــــار تلــخــي نــفــس ميــكــشــم ، كــه زنــي بــرهــنه ميشود ! تا كــودكش از گــرسنــگــي نمــيــرد . . ..
ُُُshakib
جه داستان غریبی است داستان زندگی ...دستی که داس را برداشت همان دستی بود که گندم را کاشته بود
ُُُshakib
به هر کس دل بستم ازم شارژ خواست
ُُُshakib
زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مومنی در آمد. مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه ساده زیستی را نداشت. روزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت: حالا که به خواسته های من توجه نمی کنی، خود به کوچه و برزن می روم تا همگان بدانند که تو چه زنی داری و چگونه به او بی توجهی می کنی، من زر و زیور می خواهم! مرد در خانه را باز کرد و روبه زن می گوید: برو هر جا دلت می خواهد! زن با نا باوری از خانه خارج شد، زیبا و زیبنده! غروب به خانه آمد . مرد خندان گفت: خوب! شهر چه طور بود؟ رفتی؟ گشتی؟ چه سود که هیچ مردی تو را نگاه نکرد . زن متعجب گفت: تو از کجا می دانی؟ مرد جواب داد: و نیز می دانم در کوچه پسرکی چادرت را کشید! زن باز هم متعجب گفت : مگر مرا تعقیب کرده بودی؟ مرد به چشمان زن نگاه کرد و گفت: تمام عمر سعی بر این داشتم تا به ناموس مردم نگاه نیاندازم، مگر یکبار که در کودکی چادر زنی را کشیدم
ُُُshakib
وضعیت مرغ بعد از گرانی تخم مرغ
ُُُshakib
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم