ُُُshakib
غمگینم همانندِ: مرد هزار چهره که میگفت: نمی دونم چرا تو زندگیم هِـی نمیشه"
ُُُshakib
چه مهمانان بي دردسري هستند مردگان ! نه به دستي ظرفي را چرك مي كنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندكي سكوت!
ُُُshakib
زندگي نه آنقدر شيرين و مرگ نه آنقدر تلخ است كه انسان شرافتش را به آن بفروشد
ُُُshakib
به طواف كعبه رفتم .... به حرم راهم ندادند ... كه برون در چه كردي كه درون خانه ايي .... به قمار خانه رفتم ... همه پاكباز ديدم ... چو به صومعه رسيدم ... همه زايده ريايي .
ُُُshakib
درخواب ناز بودم شبي . . . ديديم كسي در مي زند . . . در را گشودم روي او . . . ديدم غم است در ميزند . . . اي دوستان بي وفا . . . از غم بياموزيد وفا . . . غم با آن همه بيگانگي . . . هر شب به من سر مي زند
ُُُshakib
داني كه چرا ز ميوها سيب نكوست : نيمي رخ عاشقست نيمي رخ دوست اين زرد و سرخي كه در او مي بيني: زرديش رخ عاشقست سرخيش رخ دوست
ُُُshakib
به كسي عشق بورز كه لايق عشق باشه نه تشنه عشق چون تشنه عشق يِِِِِِِِِِه روزي سيِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِراب ميشه
ُُُshakib
هفت نصيحت مولانا • گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود) • باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد) • اگركسي اشتباه كرد آن رابه پوشان (مثل شب) • وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ) • متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك) • بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا ) اگر مي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه)
ُُُshakib
گل سرخ فقط برايه افرادي خوار دارد كه در صدد بر مي آيند آن را بچينند.
ُُُshakib
عزيزم ميخواستم هديه اي برايت بفرستم، گل گفت : مرا بفرست كه ن شانه ي تمام زيبايي ها هستم . شمع گفت: مرا بفرست كه گل پرپر مي شود، پروانه گفت : مرا بفرست كه شمع آب مي شود . ناگهان از ته قلبم صداي بر خواست كه گفت مرا بفرست كه همدم تمام تنهايي هايش هستم. قلبم را تقديم به تو مي كنم تا باور كني كه دوستت دارم براي هميشه . آنقدر مهر تو را در دل خود جاي دهم كه خجالت زده آيي و بگويي كه بس است
ُُُshakib
يك دقيقه سكوت براي روياهاي شيرين كودكي، كه هرگز باز نخواهند گشت!
ُُُshakib
در يك جگركي خوندم :تا تواني در جهان يكرنگ باش ... قالي از صدرنگي زير پا افتاده است .تا تواني رفع غم از خ اطرغمناك كن غمناك كن در جهان گرياندن آسان است ،اشكي پاك كن .........به جهاني ندهم عالم درويشي را كه جهان غمكده اي در نظر درويش است .
ُُُshakib
نمي دانم كه دانست او دليل گريه هايم را؟ نمي دانم كه حس كرد او حضو رش در سكوتم را؟ و مي دانم كه مي دانست ز عاشق بودنش مستم وجود ساده اش بوده كه من اينگونه دل بستم!
ُُُshakib
ما آدما مثل كتابيم، كتاب رو كه ورقش ميزن ي تموم كه شد، ميزاريمش كنار، پس سع ي كنيم خودمون رو هيچوقت ورق نزنيم تا آخرين صفحه، كه مارو تموم كنن و بزارن كنار.....
ُُُshakib
تلنگر : هيچ وقت عشق رو گدايي نكن چون معمولاً چيز با ارزش رو به گدا نميدن!