ُُُshakib
غمگینم همانندِ: مرد هزار چهره که میگفت: نمی دونم چرا تو زندگیم هِـی نمیشه"
ُُُshakib
یکی از فانتزیام اینه که دارم تو خیابون میرم،یه پیرمرده تکیده رو می بینم.نشسته لب جدول جلوی بیمارستان. اشک تو چشاش جمع شده،یه عکس رادیولوژی دستشه...میرم دستمو می زارم رو شونش،می گم:چی شده پدر جان؟ می گه:دخترم باید عمل بشه ولی من 85000 تومن کم دارم من مثه یه سامورایی که شمشیرشو می کشه کارت عابر بانکمو از جیبم در آرم وهمه 85000 عیدانمو از عابر بردام بدم بش... برم به سمت افق نزدیکه محو شدنمه که بدو بدو برمیگردم...کارت عابرمو که تو عابر جا گذاشتم بردارم ولی پیرمرد رفته دیگه نمیتونه صحنه محو شدنمو ببینه! از سمت مخالف افق برم به سمته خونه محو شم
ُُُshakib
واسه باغمون سگ خریدیم بستیم که دزد نیاد.... سگو دزدیدن
ُُُshakib
هفت شهر عشق شهر اول : نگاه و دلربايي شهر دوم : ديدار و آشنايي شهر سوم : روزهاي شيرين و طلايي شهر چهارم : بهانه، فکر ،جدايي شهر پنجم : بي وفايي و بی خیالی شهر ششم : دوري و بي اعتنايي شهر هفتم : اشک،آه،تنهايي
ُُُshakib
ندگي با همه ي وسعت خويش........ محفل ساكت غم خوردن نيست.......... حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نيست........... اضطراب هوس ديدن و ناديدن نيست........... زندگي خوردن و خوابيدن نيست.......... زندگي جنبش جاري شدن است............ از تماشاگه آغاز حيات.......... تا به جائي كه خدا ميدان
ُُُshakib
نجار پیری بود که می خواست بازنشسته شود. او به کار فرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد. کار فرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند، ناراحت شد. او از نجار پیرخواست که به عنوان آخرین کار، تنها یک خانه دیگر بسازد. نجار پیر قبول کرد، اما کاملا مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست. او برای ساختن این خانه، از مصالح بسیار نا مرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی، به ساختن خانه ادامه داد. وقتی کار به پایان رسید، کارفرما برای وارسی خانه آمد. او کلید خانه را به نجار داد و گفت: این خانه متعلق به توست. این هدیه ای است از طرف من برای تو. نجار یکه خورد. مایه تاسف بود! اگر می دانست که خانه ای برای خودش می سازد. حتما کارش را به گونه ای دیگر انجام می داد
ُُُshakib
میان قلب من عشق تو پیداست لبانت مثل گل خوشرنگ وزیباست مشو غمگین اگر ازهم جداییم که بی رحمی همیشه کار دنیاس
ُُُshakib
من یه غلطی کردم قضیه فانتزی و افقو واسه بابام تعریف کردم حالا هروقت ازش پول میخوام میره تو افق محو میشه
ُُُshakib
مشکی تر از آنیم که بیرنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم، تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم، شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم
ُُُshakib
لم مي خواهد گريه كنم به حال زار اين دلم دلم مي خواهد داد بزنم واسه رهايي از خودم دلم مي خواهد پر بكشم به آسمون سفر كنم روي ابرها بشينم به آدما نظر كنم دلم مي خواهد داد بزنم همه جا فرياد بزنم بگم ستاره گم شده خاموش و بي صدا شده از عشقش جدا شده تازه مثل ما شده بي نور و بي صدا شده داره حق حق ميكنه اونم مي خواهد گريه كنه از اين دل بي همزبون
ُُُshakib
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺧﻮﺩ ﯾﮏ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﮐﺸﯿﺪ، ﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺩﻭﺭ ﮐﻨﯽ... ﺑﻠﮑﻪ ﺑﺒﯿﻨﯽ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﺪﻧﺖ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺭﺍ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﯿﮑﻨﺪ...
ُُُshakib
دلی گرفته به جانم جگر نمی ماند به روی شانه ی افتاده سر نمی ماند سر شکسته به بال دلم چه می بالد دلی که سر به تن بی ثمر نمی ماند یکی دو بیت غزل های من اگر ماند لبان سرخ می آلود تر نمی ماند گناه عاطفه ی شعر عاشقانه کجاست؟ نگاه توست مرا پشت در نمی ماند درخت تاک تنم تن نمی تند به تنی درخت سیب دلم بی تبر نمی ماند گرفته ام یخن شعر عاشقی که چراـ تو را ز داغ دلم بی خبر نمی ماند؟ *** لجاجت و خطر عاشقانه شیرین است همیشه دامن داغ خطر نمی ماند
ُُُshakib
در جواني غصه خوردم هيچ کس يادم نکرد در قفس ماندم ولي صياد آزادم نکرد آتش عشقت چنان از زندگي سيرم کرد آرزوي مرگ کردم مرگ هم يادم نکرد
ُُُshakib
ﺩﺭ ﺗﺼﺎﻭﯾﺮ ﺣﮑﺎﮐﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﺮ ﺳﻨﮓ ﻫﺎﯼ ﺗﺨﺖ ﺟﻤﺸﯿﺪ، ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ! ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺳﺐ ﻧﯿﺴﺖ! ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺗﻌﻈﯿﻢ ﻧﻤﯿﺒﯿﻨﯿﺪ! ﺩﺭ ﺑﯿﻦ ﺍﯾﻦ ﺻﺪﻫﺎ ﭘﯿﮑﺮ ﺗﺮﺍﺷﯿﺪﻩ ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ! ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺍﺻﺎﻟﺖ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ: ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ، ﺧﻮﺷﺮﻭﯾﯽ، ﻗﺪﺭﺕ، ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ، ﺍﺩﺏ، ﻧﺠﺎﺑﺖ
ُُُshakib
در اين دنيا سراب محکوم است به پوچي... پرستو محکوم به کوچ کردن... شمع محکوم به اشک ريختن... خارها محکوم به تنهايي... روز محکوم به غروب کردن... شب محکوم به رسيدن... قلب با همه ي پاکي وصداقتش محکوم به دوست داشتن
ُُُshakib
پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به خدايا : من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري ! مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام ... محتاج توام