ُُُshakib
غمگینم همانندِ: مرد هزار چهره که میگفت: نمی دونم چرا تو زندگیم هِـی نمیشه"
ُُُshakib
دلخستهام از ناوک دلدوز فراق جان سوخته از آتش دلسوز فراق دردا و دریغا که بود عمر مرا شبها شب هجر و روزها روز فراق
ُُُshakib
یکی از فانتزیام اینه که با لحن جدی و خسته به یه دکتر بگم : لطفا حاشیه نرو دکتر ! بعد بلند شم و از پنجره مطبش به افق خیره بشم و بگم : فقط بگو چند روز دیگه زنده می مونم ؟
ُُُshakib
خدایا یادت هست؟ دستشو گرفتم آوردم پیشت گفتم من فقط اینو میخوام گفتی این نه ، بهتر از اینو برات کنار گذاشتم پامو کوبیدم زمین و گفتم من فقط همینو میخوام آروم تو گوشم گفتی : آخه این قول یکی دیگرو ازم گرفته
ُُُshakib
دیگــر هرگــز به زبانــم اجــازه نمی دهــم بگــویـد: «دوســتت دارم» آری..........می تــوانــم زبــان خــود را کــنترل کــنم،،،، امــا هرگــز نمی تــوانم جــلوی اشــک چشــمانم را بگیــرم...... اشــک هایــی کــه بــا جــاری شــدنشــان، " خبـــــــر از دوســـــت داشــــــتن تـــــو " می دهــند . جمله از خودم بود...
ُُُshakib
فراموشی را بستاییم؛ چرا که ما را پس از مرگ نزدیک ترین دوست زنده نگه می دارد, و فراموشی را با دردناک ترین نفرت ها بیامیزیم؛ زیرا انسان دوستانش را فراموش می کند, کتاب هایی را که خوانده است فراموش می کند و رنگ مهربان نگاه یک رهگذر را ..
ُُُshakib
نگران فردایت نباش خدای دیروز و امروزت،فردا هم هست خوشبختی یعنی نگاه خداوند !!!
ُُُshakib
در ان هنكام كه دستان نسيمي سرد ز روي سنكفرش هرخيابان ميبرد بوسيده بركي زرد... دراين انديشه ميمانم... اكر روزي بيفتم از دوجشمانت... كدامين بادخواهدبرد... تن زرد فرو باشيده من را...؟!
ُُُshakib
طرف می ره خواستگاری واسه پسرش. پدر عروس می گه: آقازاده دانشگام میرن؟ طرف می گه: مسافر گیرش بیاد چرا که نه!
ُُُshakib
خداوند به موسی فرمود:با زبانی دعا کن که با آن گناه نکرده ای ، تا دعایت مستجاب شود موسی گفت چگونه؟ خداوند فرمود :به دیگران بگو برایت دعا کنند چون تو با زبان آنها گناه نکردی...
ُُُshakib
ایــــن زخــم هــا نمـک کــــــــــــــــــم داشــت کــــــــــــــــــه پــاشیــــدی …
ُُُshakib
دوست داشتنت را برایم نوشتی و گفتی بیادم هستی اما نوشتنت، تمرین بود. شاید برای دیگری . . .
ُُُshakib
هر گاه خبر مرگم را شنیدی در پی مزاری باش که بر سنگش نوشته: ساده بودم...... باختم.....!
ُُُshakib
يكي از زيباترين لحظه هايي كه ديگه امكان نداره باشه...!!! صبحا موقع رفتنت سركار...بايد منو تو آغوشت ميگرفتي وتو گوشم ميگفتي:"خانومم دلم برات تنگ ميشه"... حتي اگه ازت ناراحت بودم... حالابايدبه زور اينوقبول كنم كه اين كارات يه جور بازيگري بوده!!!
ُُُshakib
همسر یه تاجر به شوهرش میگه: هر وقت تو میری سفر من عصبی میشم. شوهرش میگه : غصه نخور عزیزم ، من خیلی زودتر از آنی که تو فکر میکنی برمیگردم. زن میگه : خوب همین عصبیم میکنه دیگه!
ُُُshakib
از ديروزها به دنبالت دويدم و به اميد ديدارت به امروز رسيدم ولي افسوس...! افسوس که تو به فرداها سفر کردي