طلوع
دامن شادی چو غم آسان نمی آید به دست / پسته را خون می شود دل تا لبی خندان کند
طلوع
تو را پرواز بس زود است و دشوار / ز نو کاران که خواهد کار بسیار
طلوع
دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است / شیشه ی بشکسته را پیوند کردن مشکل است
طلوع
در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز / هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد
طلوع
هر چيز که بشکند ز بها افتد و ليک / دل را بها و قدر بود تا شکسته است
طلوع
در جهان بال و پر خويش گشودن آموز / كه پريدن نتوان با پر و بال دگران
طلوع
در اين دنيا كسي بي غم نباشد / اگر باشد بني آدم نباشد
طلوع
رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم / با دوست بگوییم که او محرم راز است
طلوع
مي رسد روزي که شرط عاشقي دلدادگي ست / آن زمان، هر دل فقط يک بار عاشق مي شود
طلوع
تا قفل قفس باز شد آن سوخته پر رفت / دلواپس ما بود وليكن به سفر رفت
طلوع
دیگر ای گندم نمای جو فروش / با ردای عجب، عیب خود مپوش
طلوع
تا چند عمر در هوس و آرزو رود / ای کاش این نفس که بر آمد فرو رود
طلوع
تو مپندار که خاموشی من / هست برهان فراموشی من
طلوع
قمار عاشقان بردی ندارد از نداران پرس/ کس از دور فلک دستی نبرد از بدبیاران پرس
طلوع
اگر آدمی به چشمست و دهان و گوش و بینی / چه میان نقش دیوار و میان آدمیت