شیدا
به جای شانه هایت... بالش خودم راترجیح می دهم... شانه هایت مثل بالش مسافرخانه ها می ماند...!! خوب می دانم سرهای زیادی را مهمان بوده...
شیدا
ساعتها به این می اندیشم که چرا زنده ام هنوز ؟ مگر نگفته بودم که بی تو می میرم ؟ خدا یادش رفته است مرا بکشد یا تو قرار است برگردی ؟
شیدا
آخرش یه روزی هجرت در خونتو می کوبه >>>>>>>> تازه اون لحظه می فهمی همه آسمون غروبه.
شیدا
الهی . . .
در شگفتم از آنکه کوه را می شکافد تا به معدن جواهر دست یابد
ولی خویش را نمیکاود تا به مخزن حقائق برسد
شیدا
می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست
شیدا
آهسته گفت : ” خدا نگهدارت ” در را بست و رفت . . . آدمها چه راحت ، مسئولیت خودشان را به گردن ” خدا ” می اندازند !
شیدا
می ترسم از بعضی آدمها ... آدمهایی که امروز دوستت دارند و فردابدون هیچ توضیحی رهایت می کنند... آدمهایی که امروز پای درد دلت می نشینند و فردا بیرحمانه قضاوتت می کنند... آدمهایی که امروز لبخندشان را می بینی و فردا خشم و قهرشان... آدمهایی که ام روز قدرشناس محبتت هستند و فردا طلبکار محبتت... آدمهایی که امروز با تعریف هایشان تو را به عرش می برند و فردا سخت بر زمینت می زنند... آدمهایی که مدام رنگ عوض می کنند امروز سفیدند، فردا خاکستری، پس فردا سیاه... آدمهایی که فقط ظاهرا آدمند ... چیزی هستند شبیه مداد رنگی های دوران بچگی مان !! هر چه بخواهند می کشند... هر رنگ که بخواهند می زنند.
شیدا
جاذبه سیب ، آدم را به زمین زد و جاذبه زمین ، سیب را . فرقی نمیکند؛ سقوط ، سرنوشت دل دادن به هر جاذبه ای غیر از خداست به جاذبه ای می اندیشم که پروازم میدهد ، خدا ...