شیدا
دخترک رفت ولي زير لب اين را مي گفت: او يقينا پي معشوق خودش ميايد. پسرک رفت ولي روي لبش زمزمه بود: مطمئنا پشيمان شده بر مي گردد. عشق قرباني مظلوم"غرور" است هنوز
شیدا
مگر بین من و تو چقدر فاصله است که هرچقدر سکوت میکنم ... نمیشنوی؟
شیدا
هــنوز هـم دلـم تـنـگ مـیـشود !!! بـرای مـحـض حـرف زدنـت ... و برای تکه کلام هایت که نمیدانستی که فقط کلام تو نبود مــن هــم بــه آنـهـا تـکـیـه داده بـودم.
شیدا
زن گـاهـی سـعــی مـی کـنـد ، مـردانـه بـازی کـنـد !!! مـردانه کـار کـنـد ... مـردانـه قـدم بـردارد مـردانـه فـکـر کـنـد مـردانـه قـول دهــد امـا هـر کـاری هـم کـه بـکـنـد زن اســت !!! احـسـاس دارد لـطـیف اسـت یـک جـا عـقـب مـی نـشـیـنـد و مـحـبـت تـو را مـی خـواهـد زن اسـت دیـگــر ... !
شیدا
دسـتـانـم شـایـد اما دلم نمی رود به نوشتن! این کلمات به هم دوخته شده کجا ، احساسات من کجا . . . ایـن بـار . . . نـخـوانـده مـرا بـفـهـم . . .
شیدا
نقش یک درخت خشک را در زندگی بازی می کنم نمی دانم که باید چشم انتظار بهار باشم یا هیزم شکن...
شیدا
בوωـــت בاشـتــלּ یـــا نـداشتـלּ ... בیـگــر حـωـــے تـو را بـــہ احـωــــاس ڪـرבלּ نمــے ڪـشــانــد ... בر آن لحظـــــہ فـقــط בر ωــڪـــوت غــرق می شــوے و فـقـط نـگــاه مـیـڪـنــے نـگــــــــــاه !
شیدا
عشق آدم را داغ میکند و دوست داشتن، آدم را پخته; هر داغی یک روز سرد میشود، اما هیچ پختهای دیگر خام نمیشود
شیدا
همیشه مادررا به مداد تشبیه میکردم که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود… ********* ولی پدر ... یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد … ********* بیایید قدردان باشیم ...
شیدا
منتظران بدانند اگر قرار است با آمدن آفتاب بیدار شویم نمازمان قضاست
شیدا
در تصاویر حکاکی شده بر سنگ های تخت جمشید، هیچکس عصبانی نیست! هیچکس سوار اسب نیست! هیچکس را در حال تعظیم نمیبینید! در بین این صدها پیکر تراشیده حتی یک تصویر برهنه وجود ندارد! اینها اصالت ما هستند: مهربانی، خوشرویی، قدرت، احترام، ادب، نجابت
شیدا
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"** خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!** ** افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظرقحطی زده می آمدند.. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند..** مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"** ** آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!** افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان
شیدا
از دردهای کوچک است که انسان می نالد وقتی ضربه سهمگین باشد لال می شوی
شیدا
برای کسی که با میل خودش رفته
یک ثانیه دلتنگی هم حماقت محض است . . .
شیدا
کاش می شد که شعار جای خود را به شعوری می داد تا چراغی گردد دست اندیشه مان . . . سکه ها همیشه صدا دارند اما اسکناس ها بی صدا پس هنگامی که ارزش و مقام شما بالا میرود بیشتر آرام و بی صدا باشید . . .