علي
روزي حاکم وهمراهانش داشتند مي رفتند شکارکه در راه برخوردندبه نصرالدين . حاکم خيلي دلخورشدوبه همراهان گفت . ديدن اين مردآن هم وقتي که داريم مي رويم شکاربديمن است وشگون ندارد. زوداوراازسر راهم دور کنيد. همراهان حاکم باشلاق افتادندبه جان ملانصرالدين واوراباضرب وزور ازسرراه دورکردند.ازقضا آن روز به حاکم خيلي خوش گذشت وباشکارفراواني به خانه بازگشت وبراي ملانصرالدين پيغام فرستاد. امروز معلوم شدديدن توبدشگون نيست خيلي هم خوب است . ملانصرالدين پاسخ داد .جناب حاکم ! تو چشمت افتادبه من وروز خوشي داشتي ومن چشمم افتادبه تو وشلاق مفصلي نوش جان کردم .حالا خودتان قضاوت کنيد من بدشگون هستم ياتو؟
علي
زندگي مانندماه است گاهي درمحاق است وگاه بدر.
علي
زندگي بشرمانندتخم مرغ است که دردست بچه باشد.
علي
که به ديوانگي ازعشق توفرهاد زمانم .
علي
نه مراطاقت غربت نه ترا خاطر قربت .
علي
که به ديدارتو شغل است وفراغ از دوجهانم .
علي
قدردوچيز فقط موقعي دانسته مي شود که ازدست مي دهيم تندرستي و جواني .
علي
کلمه تيرنيست ولي مي تواند دل رابشکافد .
علي
پيروزي يک قدم آن طرف ترازشکست است .
علي
سخن عشق تو بي آن که برآيدبه زبانم .
علي
رنگ رخساره خبر مي دهد ازراز نهانم .
علي
بازگويم که عيان است چه حاجت به بيان است .
علي
که به جانان نرسم تانرسدکاربه جانم.
علي
دل نهادم به صبوري که جز اين چاره ند انم .