shima
همين که سرت را روي شانه ام مي گذاري و به خواب مي روي آرامش آوار مي شود روي دلم يکهو لحظه هاي روشن با تو بودن کاش تمام نشود
shima
به همديگر مي رسيم حتي اگر ديوار چين بين دست هايمان باشد ... کجي از خاطرات برج پيزا محو خواهد شد، هر کجا که داربست هايمان باشد !!!
shima
نگــرانت هستـــم عشــق من ايـن ديگـــر دست خــودم نيست ! فصــل شيرينـــي لحظــه هاست اما، ... من همچنــان تابستــان که مي شــود ... دلــم شــــور مي زند !!!
shima
این چهارصد و هفتاد و پنجمین کتابی ست که می خوانم تا شاید .. کسی ،جایی ، ـ چیزی از معمای نهفته در نگاهت گفته باشد ! ـ
shima
من از تو سبز می شوم و تو از من ! به هم که گره بخوریـــــم بختمان باز می شود و خوشبختی قسمتمان ...
shima
تسبیح نیستم اما نفسم را به شماره انداخته است شوق دستهای تو…
shima
برایِ بارِ هزارم می خوانم : آقای مسافر! قادرم شما را با چهارده شاخه گل سرخ ، یک جلد دیوانِ حافظ و به عددِ سالِ تولدتان ، بوسه ؛ به ماندن دعوت كنم ؟ آیا قادرم ؟ !!