sina
امــروز عـکس تنـهایـیم را قـاب گـرفتـم عکسی در ابعاد سه در بی نهایت …!
sina
بعضی وقتا آدما الماسی توی دست دارن بعد چشمشون به یه گردو می افته ، دولا میشن تا گردو رو بردارن ... الماسه می افته تو شیب زمین و قل میخوره و تو عمق چاهی فرو میره ... میدونی چی میمونه ؟ یه آدوم و یه دهن باز با یه گردوی پوک و یه دنیا حسرت !
sina
یه روز یه جنگل بود درخت نداشت. یه شکارچی بود تفنگ نداشت. یه تفنگ بود که فشنگ نداشت. بعد اون شکارچی که تفنگ نداشت با اون تفنگ که فشنگ نداشت یه گوزن شکار کرد که شاخ نداشت گوزن را انداخت نوی کیسه که ته نداشت این داستان که نویسنده نداشت نویسنده هم اسم نداشت هر چند این داستان سرو ته نداشت ولی ارزش سر کار گذاشتن رو که داشت……..
sina
می دونی چرا وقتی میخوای بری تو رویا چشمهات رو میبندی؟؟؟؟
وقتی میخوای گریه كنی چشمهات رو میبندی؟؟؟
وقتی میخوای خدارو صدا كنی چشمهات رو میبندی؟؟؟
وقتی میخوای كسی رو ببوسی چشمهات رو میبندی؟؟؟؟
چون قشنگ ترین لحظات این دنیا قابل دیدن نیستن
sina
می گویند : شاد بنویس ، نوشته هایت درد دارند ! و من یاد مردی می افتم که با سه تارش گوشه ی خیابان شاد میزد ... اما با چشمهای خیس !!!