کــ ـیـ ـنـ ـگــــــ
دختر برای حل مسئله استاد رفت پای تخته; لبه چادرش روی زمین کشیده میشد پسر یه چشمک به دختر پشت سری انداخت روشو برگردوند و با نیشخندی گفت: بچه ها به شریفی بسپریم لازم نیس امروز کلاس رو جارو بزنه (خنده کلاس)… دختر خیلی جدی و آروم برگشت و رو به پسر گفت: پس کی میخواد تو رو جمع کنه!؟ همون صداها این بار بلندتر خندیدن!!
مـن
13 سال و 2 ماه و 11 روز و 26 دقيقه قبلاعتـماد به نفس
نـدارم . . . .