Sadegh mirdehghan
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد. یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت. پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند. صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ،...
Sadegh mirdehghan
یه عمر مهربونی كن ... خوب باش هر كاری از دستت بر میاد انجام بده تا بفهمه دوستش داری ... !! دو روز سگ میشی اونوقت میگه : حالا شناختمت ... !!!
Sadegh mirdehghan
. چــــشـــات درنیومد ؟ 2. خســـــته نشدی؟ 3. بمـــــیری از دستت راحت شم ... 4. فردا حالیت میکنم 5. بچه های مردم به همه جا رسیدن بچه ی ما ..... 6. اینطوری درس میخوندی ترورت میکردن 8. مودمو با خودم میبرم 7. برق رو قطع میکنما ! 8. مریض میشى! 7. موس و کیبوردتو خورد میکنم حالا صبر کن ببین .. 8.چه کار مهمی اونجا داری؟ 9.این طوری که پای کامپیوتر نشستی میشستی سر درس هات تاحالا فیلسوف شده بودی
Sadegh mirdehghan
پدر و پسر داشتن صحبت می کردن!! پدر دستشو میندازه دور گردنه پسرش میگه پسرم من شیرم یا تو؟ پسر میگه : من..!! ... ... ... پدر میگه : پسرم من شیرم یا تو؟؟!! پسر میگه : بازم من شیرم... پدر عصبی میشه دستشو از رو شونه پسرش بر میداره میگه : من شیرم یا تو!!؟؟ پسر میگه : بابا تو شیری...!! پدر میگه : چرا بار اول و دوم گفتی من حالا میگی تو ؟؟ پسر گفت : آخه دفعه های قبلی دستت رو شونم بود فکر کردم یه کوه پشتمه اما حالا... به سلامتی هرچی پدره
Sadegh mirdehghan
یادته گفتی به شرافتم قسم تا آخرش هستم؟ شرافتت پیش من گرو مونده. . . . حالا با عشق جدید چیکار میکنی بــــــــی شــــــرف؟
Sadegh mirdehghan
دلِ منـــــ روی زمینهــــ ، دلِ تو تو آسمونهـــــــــــ اونقدَر دوسِــــت دارم منـــــ ، کهـــــــــ فقط خدا میدونهـــــ بیا یه عهدیــــ ببندیمــــ ببینیم کدوم یکـــ از ما تا تههِ جـــاده ی دنیــــا بر سر عهدش میمونهــــــ
Sadegh mirdehghan
ا بودن تو حال من اصلا خراب نیست می خواهمت و بهتر از این انتخاب نیست احساس می کنم که خدا قول داده است دیگر در این جهان خبری از عذاب نیست دیگر میان خاطره هامان ، از این به بعد چیزی به اسم دلهره و اضطراب نیست
Sadegh mirdehghan
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت : بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟ افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !!!
Sadegh mirdehghan
ما مردمانی هستیم که به هم خیانت میکنیم ... ولی اولین خواستمون از طرفمون وفاداریه...!
Sadegh mirdehghan
بزرگ شده ام ! ولی درد هایی که قرار بود از یادم بروند ؛ نرفته اند .... فقط جا به جا شده اند ... !!!
Sadegh mirdehghan
فتم : فراموشت میکنم ؛ گفت : نمیتونی ؛ رفت ..... بد از یک مدت برگشت ، گفت : دیدی نمیتونی .... ??? گفتم شما ... ؟؟؟!!!
Sadegh mirdehghan
شبيه كسي شده ام كه پشت دود سيگارش باخود مي گويد: ترك مي كنم.... سيگار را خانه را زندگي را و باز پكي ديگر مي زند ... !!!
Sadegh mirdehghan
صورت رابطه دو نفر را نزدیک می کند
و سیرت, رابطه دو نفر را ماندگار !
Sadegh mirdehghan
تورا به آرزوهایت میرساند آن خدایی که بخاطر خنده گلی آسمان را میگریاند...
Sadegh mirdehghan
و سوگند به روزهای پایانیِ ترم. آنگاه که وحشت از درسهای نخوانده و کابوس جزوه های هنوز چرکنویس هرآینه بر شما نازل شود. و به یاد آر روزی را که هیچ کس دیگری را نشناسد مگر استاد خویش را. و اینها همه نشانه هاییست برای شما... **
سلام دنبال میشید
14 سال و 6 ماه و 24 روز و 7 ساعت و 14 دقيقه قبل