کودک بودی : گفتی که تازه از حمام آمده ای ... اما موهایت کثیف و نامرتب بود و بدنت هنوز بوی عرق و بازی فوتبال مدرسه را میداد ... لبخندی زدم اما باور نکردم... سالها گذشت روزی مغرور آمدی و گفتی که فارغ التحصیل شده ای ... کسی نمی توانست از تحصیل آسوده و بی نیاز شده باشد ... لبخندی زدم اما باور نکردم ... چهل سال گذشت و مسن شدی : گفتی که از زیارت حج آمده ای خوشحال شدم اما... چه سود که هیچ تغییری قبل و بعد از رفتنت در اخلاقت مشاهده نکردم ... باردیگر لبخندی زدم ولی باز هم حرفت را باور نکردم
گریه نکن عصر هم جزوی از روز خداست ...
15 سال و 2 ماه و 5 روز و 2 ساعت و 46 دقيقه قبلواقعن ؟ خوب شد گفتین ؟
15 سال و 2 ماه و 5 روز و 2 ساعت و 44 دقيقه قبلبسلامت عزیز
15 سال و 2 ماه و 5 روز و 2 ساعت و 44 دقيقه قبلآخی سهیلا پر سرعت بگیر خب راحت شی
15 سال و 2 ماه و 5 روز و 2 ساعت و 36 دقيقه قبل