من علیرضا هستم
من چقدر دلتنگم و چقدر تشنه ی لبخند کسی که باران را می شناسد و دریا را می فهمد و می داند سنگ ، سنگ است و نباید پرتاب کرد . . . .................
من علیرضا هستم
هی تو............مرا هم ببر کبوتر را شاید بالی بس باشد
من علیرضا هستم
مست در شهر زیاد است ولی بی انصاف................ هیچ کس جای دوچشمان تورا می گیرد؟!
من علیرضا هستم
چشم سفیدیش به گیس مادرم قسم می خورد اما خورشید که بالا بیاید همه چیز روشن می شود .
من علیرضا هستم
جدایی نمی ترساندم ! می ترسم از روزی که کسی در کاسه ی گدایی من سکه ی عشقی بیندازد
من علیرضا هستم
کسی چه می داند صدای من چه رنگیست؟ احساسم چه صدایی دارد؟ شوقم را چه کسی مزه کرده است. کسی چه می داند؟؟باید صدایم راقاب بگیری! یخ نیست صدایم نه تند نیست نفس که می زنم حباب تو می ریزد !! نفس که می زنم نفس که می زنم انشعاب می شوم از اسمانی که نیست!! می رقصم سفید! تلاوت می شوم در رج هایی ازنوردرنورچشمانت!!
من علیرضا هستم
وقتی غروب می شود روشنی غم های من درسایه روشن احساسم بال می گسترد طعمی غمین ...طعمی غمین نرم نرم شریان می یابد در درازنای وجودم مهربان تو نمی دانی که چقدر من تنهام مردبه پشتش ایستاده ومن ؟؟ کاش می دانستی نبودن کوه برای زنده بودن چقدر آلاله ها ی تنها را می آزارد
من علیرضا هستم
جوانی من هنوزهم برای یافتن تو درلابلای لب بوسه های قدیم پرسه می زند
من علیرضا هستم
قضاوت را به کبوتر واگذار کن.....برگرد...