سـیـاوشــ
خلاصم کن از عشقهایی که گاهی هست و گاهی نیست...!
سـیـاوشــ
از تیکهی "تا دو نفر و با هم آشنا کردیم تیم شدن که بد مارو بکوبن زمین" یاس، سوزناکتر اونجاس که میگه "که با لبخند بگی همه اینا وظیفه بود؟ یزیدتو"
سـیـاوشــ
خیلی بده که فقط وقتی کار دارن زنگ میزنن
سـیـاوشــ
یه چیزایی انقدر ساده ن که هیشکی بهشون توجه نمیکنه
سـیـاوشــ
تو این مدت... روزها رو شُکر میکردم که دوش ِ آبی هست، و شبها رو که اشکِ چشمی... نه! حوالیِ من باران نمیبارید...
سـیـاوشــ
خستگی آدمو وادار میکنه که دور یه دایرهای هی بچرخه و هی بلندبلند فکر کنه و اگه نتونه راس راسکی تو ذهنش گریه کنه... بیا بیرون از این دایره
سـیـاوشــ
هنوز هم عصر برای من از ساعت 5 شروع میشه. ساعت 5 ساعتی بود که ما اجازه داشتیم بریم توی کوچه و بازی کنیم
سـیـاوشــ
حولهی گرم بعد حموم تو زمستون