وقتی با یه اسفندی روبرو میشی که نمیشناسیش انگار روبروی یه دیوار سنگی هستی با در آهنی بعد که کمی در رو واست باز کرد یه عالمه رز صورتی میبینی و فواره های خوشگل آب که بهت لبخند میزنن.
اومدنی تو اتوبوس کنارم یه بازیکن باشگاه شهرداری زنجان (دسته سوم) بود... رفیق شدیم کلی صحبت کردیم، گفتم بره به مدیرعاملشون بگه مخش رو بزنه سایت بزنن برای باشگاه، زدنش هم بسپارن به من
با ترس بزرگ شدیم... ترس از نمره... ترس از کنکور... ترس از خراب شدن... ترس از نرسیدن... ترس از دست دادن... ترس نتونستن... تنها ترسی که نداشتیم، ترس از خوب زندگی نکردن بوده!!