سـیـاوشــ
خلاصم کن از عشقهایی که گاهی هست و گاهی نیست...!
سـیـاوشــ
بگذار بعد از زلزله حتا باران بیاید که هیچ چیز ِ این خانه ِ قابل بازیابی نباشد!
سـیـاوشــ
هدفون تو گوشش و چراغ اتاق خاموش ؛ باز تا خود صبح به سقف نگاه کرد ؛ مث همیشه
سـیـاوشــ
کی گفته ما میدونیم؟ اشتباهه. ما فقط گاهی فکر میکنیم که میدونیم
سـیـاوشــ
حاصل خیره شدنها در آیینه آیا دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟!
سـیـاوشــ
برام هیچی دیگه اصلاً مهم نیست
سـیـاوشــ
هرجا که سایه ای باشه قطعا" نوری هم هست ... و احمق اونیه که سال ها رو به سایه بیاسته ... و حتی یک لحظه هم به پشت سرش نگاهی نندازه
سـیـاوشــ
نه شب عاشقانه است... نه رویا قشنگه
سـیـاوشــ
آخه شبها جای خواب، تو چشام دریای آبه...
سـیـاوشــ
فرقی نداره وقتی، ندونی و نبینی... غصه ات میگیره وقتی، میدونی و میبینی
سـیـاوشــ
هم صحبت شبهام، همین 4دونه دیواره...
سـیـاوشــ
صدای خنده رو هیچکس نمیشنوه از این خونه
سـیـاوشــ
آفتاب رفته، پنجره رو بستی، یه نگاه توی شهر با تمام چراغهای روشن شده، یه ذهن که از فکر خسته شده، یه آدم که بریده، یه زندگی رو به اتمام