سـیـاوشــ
خلاصم کن از عشقهایی که گاهی هست و گاهی نیست...!
سـیـاوشــ
والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
سـیـاوشــ
درون سینه ام دردیست خون بار، که همچون گریه میگیرد گلویم... غمی آشفته دردی گریالود، نمیدونم چه میخواهم بگویم
سـیـاوشــ
نمیدانم چه میخواهم بگویم... زبانم در دهان باز بسته است... در تنگ قفس باز است و افسوس، که بال مرغ آوازم شکسته است
سـیـاوشــ
یکی بود... یکی دیگه هم بود... ولی پیش این یکی نبود... چون پیش اون یکی بود
سـیـاوشــ
یه موبایل دارم، روزی صفر بار زنگ و پیامک داره...
سـیـاوشــ
گریه نکن دل بی تاب از بی خبری... شکوه نکن تن رنجور از دربه دری...
سـیـاوشــ
این من خسته رو بگذار و بگذر
سـیـاوشــ
روزت از اونجا بد میشه که صبح با سردرد از خواب بلند میشی... از اونجا بدتر میشه که میخوابی ظهر که خوب بشه! ولی با درد بیشتری بلند میشی
سـیـاوشــ
تهی و پر، همیشه با همند ... وقتی تهی میشم از تو، پرم از تنهایی
سـیـاوشــ
امشب این رو برام خوند : با دوستان مضایقه در عمر و مال نیست/ صد جان فدای یار نصیحت نیوش کن...