رفتیم گشتیم گشتیم ، از کت و کول افتادیم تا یه شلوار پیدا کنیم که پاره موره نباشه ، خلاصه یکی پیدا کردیم با ذوق و شوق و سرمست از این پیروزیِ بزرگ اومدیم خونه پوشیدیم ؛ مامان میگه بد رنگه ! بابا میگه تنگه ! مامان بزرگمونم کلاً اینجوری شده ==> ! بعد آخرش برگشتن میگن عیب نداره خودت باید خوشت بیاد !!! هیچی دیگه طعم این پیروزیِ عظیم و به دهانِ ما تلخ کردن ! والدینِِ شیرینیِِ پیروزی تلخ کنه ما داریم !!!
در مطب دکتر به شدت به صدا درآمد . دکتر گفت در را شکستي ! بيا تو . در باز شد و دختر کوچولوي نه ساله اي که خيلي پريشان بود ، به طرف دکتر دويد : آقاي دکتر ! مادرم ! و در حالي که نفس نفس ميزد ادامه داد : التماس ميکنم با من بياييد ! مادرم خيلي مريض است . دکتر گفت : بايد مادرت را اينجا بياوري ، من براي ويزيت به خانه کسي نميروم . دختر گفت : ولي دکتر ، من نميتوانم. اگر شما نياييد او ميميرد ! و اشک از چشمانش سرازير شد . دل دکتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود . دختر دکتر را به طرف خانه راهنمايي کرد ، جايي که مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود .ا دکتر شروع کرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد . او تمام شب را بر بالين زن ماند ، تا صبح که علايم بهبودي در او ديده شد . زن به سختي چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاري که کرده بود تشکر کرد . دکتر به او گفت : بايد از دخترت تشکر کني . اگر او نبود حتما ميمردي ! مادر با تعجب گفت : ولي دکتر ، دختر من سه سال است که از دنيا رفته ! و به عکس بالاي تختش اشاره کرد . پاهاي دکتر از ديدن عکس روي ديوار سست شد #ادامه دیدگاه#
ختر: می دونی فردا عمل قلب دارم؟
پسر: آره عزیز دلم
دختر: منتظرم میمونی؟
پسر رویش را به سمت پنجره اطاق دختر بر میگرداند تا دختر اشکی که از گونه اش بر زمین میچکد را نبیند
پسر: منتظرت میمونم عشقم
دختر: خیلی دوستت دارم
پسر: عاشقتم عزیزم
بعد از عمل سختی که دختر داشت و بعد از چندین ساعت بیهوشی کم کم داشت هوشیاری خود را به دست می آورد
به آرامی چشم باز کرد و نام پسر را زمزمه کرد و جویای او شد
پرستار: آرووم باش عزیزم تو باید استراحت کنی
دختر: ولی اون کجاست؟ گفت که منتظرم میمونه به همین راحتی گذاشت و رفت
پرستار: در حالی که سرنگ آرامش بخش را در سرم دختر خالی میکرد رو به او گفت: میدونی کی قلبش رو به تو هدیه کرده؟
دختر: بی درند که یاد پسر افتاد و اشک از دیدگانش جاری شد: آخه چرا؟؟؟؟؟؟ چرا به من کسی چیزی نگفته بود
و بی امان گریه میکرد
پرستار: شوخی کردم بابا رفته دستشویی ا
#فیزیک-2 رو با استاد ترم پیشم برداشتم ... چون #فیزیک-1 هممون دختر بودیم زیاد به اسمم توجه نمیکرد ... ول این ترم مختلطه ... موقع حضور غیاب که شد به اسم من که رسید گفت #آقای فلانی ... من موندم یعنی گفتم استاد #خانومم ... پسرا خندیدن بعد گفت #رضوان که اسم #پسره ... گفتم استاد ترم پیش من با خودتون بودم ... یادتون نیست ... اینم از استادای ما ...

13 سال و 18 روز و 15 ساعت و 32 دقيقه قبل