مونا(لامپ خاندان)
همیشه از قبلشـــــ بازیـــو میباختـــم...
مونا(لامپ خاندان)
" من خسته ترین واژه ی ملموس غروبم ! کاش در این وسعت سبز یک نفر درد مرا می فهمید...! "
مونا(لامپ خاندان)
آری این منم ، این منم همان عاشقی که بر تو جان می داد ، و تو کسی هستی که برای رسیدن به خوشبختی به روی جسدهای بی جان غرور انسانها قدم می گذاشتی ولی افسوس ، افسوس که راه ات برای رسیدن به هدف هایت اشتباه بود ، و افسوس که من برای آدمی مثل تو غرورم را شکستم ، افسوس !
مونا(لامپ خاندان)
نه حرفی واسه گفتن مونده نه راهی واسه رفتن نقطه سرخط..
مونا(لامپ خاندان)
ه نرو….صبر کن قرارمان این نبود باید سکه بیاندازیم….. اگر شیر آمد تردید نکن که دوستت دارم….. اگر خط آمد مطمئن باش که دوستدارت هستم….. صبرکن سکه بیاندازیم اگر دوستت نداشتم…آن وقت برو….
مونا(لامپ خاندان)
شدم مثلِ رفتگر پیری که با کلی زحمت برگ های خشک رو از رو زمین جمع میکنه و میریزه تو فرغون، به ناگاه بادی شروع به وزیدن میکنه و تمام برگ ها رو تو هوا پخش میکنه! ...... پیرمرد،خسته و نا امید، در جوبی پر از گِل نشسته و ته سیگاری رو از توی جوب پیدا کرده، هر چه در جیبش میگرده کبریت پیدا نمیکنه..... سرشو آروم زیر گِل میکنه تا به تدریج بمیره.......
مونا(لامپ خاندان)
مـــدت هــاســت احســاس میــکنــم کــر و لالــ شـــدم ایـــن روزهــا صــدای احســاسـاتــم رو فقــط صفحـه ی کیبــوردم میشنـــوه[
سلام ساناز
14 سال و 2 ماه و 19 روز و 2 ساعت و 55 دقيقه قبلسلام خوفی
14 سال و 2 ماه و 19 روز و 2 ساعت و 53 دقيقه قبلمرسی..چه عجب ..دلم برات تنگ شده بودا..چند سالی میشد ندیدمت
14 سال و 2 ماه و 19 روز و 2 ساعت و 44 دقيقه قبلعزیزمی... منم همینطور.. چند قـــــــــــــــــــــــــــــــــــرن
14 سال و 2 ماه و 19 روز و 2 ساعت و 42 دقيقه قبل
14 سال و 2 ماه و 19 روز و 2 ساعت و 41 دقيقه قبل