مونا(لامپ خاندان)
کسی هرگز نمی داند چه سازی می زند فردا چه می دانی تو از امروز چه میدانم من از فردا همین یک لحظه را دریاب که فردا قصه اش فرداست ...
مونا(لامپ خاندان)
نقـش یـــک درخــت خشک را در زنـدگی بازی میکـنم نمیـدانم که بایـد چشم انتظار بهار باشم یا هیزم شکن پـیــر…
مونا(لامپ خاندان)
چه راحت زير چترم امدي و چه شاد بودم از با تو بودن اما وقتي گفتی خدا حافظ برايم چه سخت بود باور اينكه بودنت بخاطر باران بود
مونا(لامپ خاندان)
ازاین تکرارساعتها ازاین بیهوده بودنها ازاین بی تاب ماندنها ازاین تردیدها نیرنگها شکها خیانتها ازاین رنگین کمان سرد آدمها وازاین مرگ باورها ورویاها پریشانم .... دلم پروازمیخواهد
مونا(لامپ خاندان)
خدایـــــا .... به تو سپردمش اما یه خواهشی ازت دارم یه روزی..... یه جایی بغل غریبه... مست مست بدجوری یاد من بــنــــدازش ...........
خب از بس رودروایسی میکنی حتما ... سرتو بنداز پایین برو تو یادش ... اصن به هیچیم توجه نکن ..
14 سال و 2 ماه و 4 روز و 12 ساعت و 50 دقيقه قبل