ویدا
عشق روزی که میخواست برود ده بذر گل به من داد و گفت این ده بذر را بکار. هر وقت جوانه زدند من برمی گردم. من آنها را یکی یکی کاشتم و با جوانه زدن هر کدام نور امیدی در دلم روشن می شد. اما این یکی انگار خیال جوانه زدن نداشت. ولی من انقدر عاشق بودم که نمی دانستم یک سنگریزه هرگز جوانه نمی زند!....
ویدا
زندگی نو بودن است، زندگی غير قابل پيش بينی بودن است، زندگی لحظه ای خنديدن و لحظه ای ديگر گريستن است زندگی با تو بودن است، زندگی عشقت را به دل داشتن است، زندگی برای من، با تو بودن است زندگی بودن در اين لحظه است، زندگی ديدن آينده اما در آن غرق نشدن است، زندگی فراموش کردن گذشته اما از آن درس گرفتن است آن که مي گويد زندگی گذشته است مرده، آن هم که مي گويد زندگی در راه است باخته، زندگی اکنون است، همين لحظه زندگيست آری زندگی این است.
ویدا
دو همسفر و دعا برای دیگری...