شاعر میگه: زن زیبا بود در این زمونه بلا . . . درجایی دیگر: بلا ای بلا دختر مردم . . . در جایی دیگر: بلا ملا بلا بلا بلا... میخرم واست طلا ملا . . . نتیجه: شاعر نداریم که یه مشت دیوونه داریم
۲ ساعت پیش داشتم از یه جای برهوتی میومدم که پسر عموم با من بود اون قسم خورد گفت یه سایه بزرگ سفید دید ..اگه بدونی من کجاها میرم و چه وقتایی میرم ..خیلی تعجب میکنی
خوفی که اون لحظه آدم رو میگیره ترس وارد میشه به آدم واگر نه همین جوری نمیترسم از هیچ چی ..بعدشم جائی که من میرم خارج از شهر هست ..حتی خونه نیست یه راه هست با یه عالمه درخت که شبها متروکه هست باید ۲۰ کیلومتر بری تو دل کوه (جاده ییلاق هست)تا به کافه برسی ..صاحب اون کافه یه پیر مرده شبها بعضی وقتا میرم پیشش ..اون خیلی واسمون صحبت میکنه ..اونجا هست..البته نباید آدم زیاد بره تو بحرش ..خوب نیست ...
با انسانها هیچ کاری ندران ..مگر اینکه وقتی اونا مشغول هستن انسانها اذیتشون کنن ..اونا فقط نیمه شبها و دور از نور بیرون میان ...یعنی کسی به حریم اونا تجاوز نکنه ..اونا هم باهاش کاری ندران ..ما هر شب وقت و بی وقت واسه فضولی میریم ..بیرون ..تو این هفته ۲ بار دیده پسر عموم (من ندیدم )
ایول
13 سال و 4 روز و 14 ساعت و 38 دقيقه قبل
13 سال و 3 روز و 18 ساعت و 57 دقيقه قبل