یه ساعت جلو آینه نشستم خودمو ترگل ورگل کردم که برم چشم روشنی به دنیا اومدن نوه همساده ـَمون [ بدم میاد ازی کارای خاله زنکی ولی چیکار کنم که شوورم گفته باید بری صابخونه س ناراحت میشه ] حالا هرچی در میزنم صداش میزنم درو وا نمیکنن تو خونه هم بودند صدای تلویزیونشون میومد کادو هم گرفته بودم واسه نوه ش کوفتش بشه برا بچه ی خودم نگهش میدارم
ایول
13 سال و 2 ساعت و 3 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 29 روز و 16 ساعت و 23 دقيقه قبل