به خانه می رفت با کیف و با کلاهی که بر هوا بود چیزی دزدیدی؟ پدرش گفت.. دعوا کردی باز؟ مادرش پرسید.. وبرادرش کیفش را زیر و رو می کرد در پی آن چیز که در دل پنهان کرده بود.. تنها مادر بزرگش دیده بود شاخه گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش و خندیده بود..
یاد کودکی بخیر یاد خنده های بی منظور نوازشهای مادرانه آغوش باز بوئیدن و یوسیدن های خالصانه کاش بزرگ نمی شدم کاش در عنفوان ِ جوانی باز هم کودک می بودم کاش در کودکی کودک درونم بسان ِ زن جا افتاده پرورش نمی یافت کاش هیچ وقت جمله ی ِ (( تو دیگه بزرگ شدی )) را نمی شنیدم کاش و ای کاش های دیگر
در گذرگاه زمان ... خیمه شب بازی دهر ... با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد ... "عشق" ها می میرند ... رنگ ها رنگ دگر می گیرند ... و فقط «خاطره» هاست که چه شیرین و چه تلخ ... دست ناخورده به جا می مانند ... !/ [مهدی اخوان ثالث]
ایول
13 سال و 1 روز و 23 ساعت و 36 دقيقه قبل
13 سال و 1 روز و 3 ساعت و 56 دقيقه قبل