حسیـــــن
می گویند : شاد بنویس ...
نوشته هایت درد دارند!
و من یاد ِ مردی می افتم ،
که با کمانچه اش ،
گوشه ی خیابان شاد میزد...
اما با چشمهای ِ خیس ... !!
حسیـــــن
فصلهای پیش از این هم ابر داشت
بر کویرم بارشی بیصبر داشت
پیش از اینها آسمان گلپوش بود
پیش از اینها یار در آغوش بود
اینک اما عدهای آتش شدند
بعد کوچ کوهها آرش شدند
از بلند از حلق آویزها
قلبهای مانده در دهلیزها
بذرهایی ناشناس و گول و گند
از میان خاک و خون قد میکشند
بعضی از آنها که خون نوشیدهاند
ارث جنگ عشق را پوشیدهاند
عدهای حسن القضاء را دیده اند
عدهای را بنزها بلعیده اند
بزدلانی کز هراس ابتر شدند
از بسیجیها بسیجی تر شدند
حسیـــــن
وقتی به کسی بطور کامل و بدون هیچ شک و تردیدی اعتماد می کنید
در نهایت دو نتیجه کلی خواهید داشت :
” شخصی برای زندگی “
یا
” درسی برای زندگی “
حسیـــــن
یه پسر خوشگل رفت قزوین و پولش افتاد روی زمین. چون از وضعیت خبر داشت، جرات نمیكرد دولا بشه و پول رو برداره. یه پیرمرد از راه رسید و به پسره گفت: پسرم مشكلت چیه؟ پسره داستان رو تعریف كرد. پیرمرده گفت: پسرم، این حرفها مال قدیم قدیمهاست! پسره خوشحال، دولا شد كه پول رو برداره كه یه دفعه پیرمرده یه انگشت درست و حسابی حواله پسره كرد...! پسره با تعجب گفت: تو كه گفتی این كار مال قدیمهاست؟ پیرمرده گفت: پسرم من هم مال قدیمم دیگه!
حسیـــــن
تا دیوونه به هم میرسن ،
اولی : تو دستم چیه ؟
دومی : اتوبوس؟!!!
اولی : قبول نیست .
صدای بوقش رو شنیدی !!!
حسیـــــن
ماشین رو بردم سرویس ، میگم فـــیلترش هم بذار ، میگه فـــلتر هوا؟
پ نه پ فیلتــر شکن بذار ماشین شبا بتونه بیاد [!]بوک
حسیـــــن
قاضی: چرا دست کردی تو جیب این آقا؟
غضنفر: جناب قاضی خیال کردم جیب خودمه
قاضی: پس چرا پول هاش رو برداشتی؟
غضنفر: یعنی اختیار جیب خودم رو هم ندارم؟!
حسیـــــن
یه مرده پسرشو میذاره دانشکده افسری ، رفقاش بهش میگن : بابا این که درسش خوب بود ، میذاشتی دکتری مهندسی چیزی می شد ، مرده میگه : آخه میخوام وقتی درسش تموم شد با هم کلانتری باز کنیم