tandis
بیهوده نیست این همه فریاد این همه نور این همه باران... تصویر عشق را روی گونه هایم ترسیم می کنند...
tandis
آنگاه که شب فرا رسید و همه پدیدگان فرو خفتند ابردریاها به پا می خیزند، آیا تو هم بر می خیزی؟
tandis
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست ، و من امشب قسم خوردم تو را هرگز نرنجانم ...
tandis
روز گاری ...من و تو ...ما بودیم ...حالا تو و اون ...شدین شما ...منم بی خیال دیگه ...
tandis
هرگز به کسی نگو بمان اگر به خاطرتو بماند بخاطردیگری می رود
tandis
...روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران ...تا از دلم بشویی غمهای روزگاران ...
tandis
...راز خود به کس نگفتم ...مهرت را به دل نهفتم ...
tandis
...سایه ی معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد ...ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود ...
tandis
...دل گفت فرو کش کنم این شهر ببویش ...بیچاره ندانست که یارش سفری بود ...از چنگ منش اختر بد مهر بدر برد ... آری چکنم فتنه ی دور قمری بود ...
tandis
از من تو چه خواهی ؟ گاهی به نگاهی ...دیدار تو خواهم ...من راه تو پویم ...من وصل تو جویم ...عشق تو گواهم ...
tandis
...دلتنگیهایم را با کدامین قایق خیالی برایت بفرستم که بدانی ..." دلتنگتم " ...؟
tandis
...صحبت از فاصله نیست ...صحبت از مهر و وفاست ...شاید این فاصله ها ؟ ...محک عاطفه هاست ...
tandis
برای دیدن من دلت را دیده کن دیدی که تنهایم؟
tandis
خدایی که من میشناسم نیازی به گرسنگی و تشنگی کشیدن من ندارد. خداییست که بر سر تعداد پیروانش با کسی رقابت ندارد. خداییست که از من نمیخواهد سر دشمنان او را از تن جدا کنم. خدایی که از من نمیخواهد بی باوران به او را اعدام کنم.