♥♥♥ღh@diღ♥♥♥
امکان هجرت تو تراوش می کند،از خطوط مبهم نگاهت من پیشتر،دیده بودم جرقه محال ماندنت را در سایش دستانمان به رفتنت ایمان دارم، چون ماهی آزاد به جریان آب نبودنت، مرا در سطح بزرگ اشکهایم پر از عطش میکند چقدر سنگین شده اند شانه هایم! آخر بعد از تو ترازوی تنهایی ام شده اند...
♥♥♥ღh@diღ♥♥♥
اینجا... آدم که نه! آدمک هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی اند! و جالب تر ! اینجا هر کسی هفتاد رنگ بازی میکند تا میزبان سیاهی دیگری باشد! شهر من اینجا نیست! اینجا... همه قار قار چهلمین کلاغ را دوست می دارند! و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد! شهر من اینجا نیست! اینجا... سبدهاشان پر است از تخم های تهمتی که غالبا "دو زرده" اند! من به دنبال دیارم هستم, شهر من اینجا نیست... شهر من گم شده است!
♥♥♥ღh@diღ♥♥♥
پشت دیوار حیاط تو سکوت خلوت شب با صدای نم نم بارون من در آغوش تو تو در آغوش من چه لحظه زیبایی بود تورا بوسیدن اما زمان کوتاه بود و یک روز در پشت دیوار حیاط تنها به انتظار نشستم تکیه بر دیوار زدم و گریه کردم چون تو دیگر در آغوشم نبودی تا گرمای تو قلب سردم را دوباره زنده کند ولی یک خاطره زیبا در پشت حیاط یک ویلا بر جای ماند
♥♥♥ღh@diღ♥♥♥
نـشـــانی ام را می خـواســـتـی ؟ هــمـان مـحـلــه ی قـدیـمی پـائـیـز ! مـنتـظرم هـــنـوز ... اما زرد اما خشــڪـ گاهی بیـاد می آورم تــو را زیـر پـا ڪه می مـــانـم ...
♥♥♥ღh@diღ♥♥♥
میخواهم امشب طعم شیرین خواب را از چشمهایت بگیرم میخواهم فقط برای تو چشمهایم را نذر باران کنم....
♥♥♥ღh@diღ♥♥♥
خيلي سخته عاشق کسي باشي که حتي روحشم خبر نداشته باشه....!!! اما خيلي شيرينه که يواشکي... عاشقانه.... نگاهش کني و توي دلت بگي: " آخه لامصب خيــلي دوسـتـت دارم...!!!"
♥♥♥ღh@diღ♥♥♥
به راستی زندگی چیست؟ اگرخنده است چرا می گریم اگرگریه است پس چرا می خندیم اگرمرگ است پس چراجاویدنیست اگر جاویداست پس چرامی میریم.اگرعشق نیست پس چرا پایدارنیست اگر عشق نیست چرا عاشق می شویم؟؟؟؟ عاشق نشویداگرتوانید تادرغم عاشقی نمانید!
♥♥♥ღh@diღ♥♥♥
دنیا تنهایی های زیادی داره اما تنهایی من دنیایی داره …
♥♥♥ღh@diღ♥♥♥
داغتـــریـن آغــــوش هـــا را از تنـتـــ و شیـریـــن تـریــن بــوســـه هـــا را از لبـــانتــــ بیـــرون میکشـــم بــه تـلـــافـی تمـــامـ ِ روزهــایـــی کـــه میخــــواهمتــــ و نیسـتـــی
♥♥♥ღh@diღ♥♥♥
بچه که بودیم مریض میشدیم مامان بابای بیچارمون شب تاصبح بالاسرمون بیدار بودن حالاکه بزرگ شدیم مادر پدرمون که مریضن بهشون سر که نمیزنیم هیچ خودشونم بهمون زنگ میزنن ازمون خواهش میکنن ببریمشون دکترمیگیم نمیتونم کاردارم و گوشی رو سرشون بی تفاوت قطع میکنیم!!!!!خاک توسرمون انسانیتمون کجارفته؟؟؟؟؟؟لایک نمیخوام فقط خواهشا قدرپدرمادرتونوبدونین