♥♥♥ღh@diღ♥♥♥
اولین باری که عشقم فهمید سیگار میکشم ،مثل بارون بارید… با گریه قسمم داد “توروخدا دیگه نکش توروخدا ترکش کن” صداش توگوشمه هنوز ! اما من هنوزم که هنوزه دارم میکشم… آخه چون اونم قسم خورده بود ، که ترکم نکنه ولی رفت
♥♥♥ღh@diღ♥♥♥
جنازه پسرشون را که آوردند چیزی جز دو سه کیلو استخون نبود. پدر سرشو بالا گرفت و گفت : حاج خانوم غصه نخوری ها!!! دقیقا وزن همون روزیه که خدا بمون هدیه دادش... دل نوشته: این چند کیلو استخون با همه دنیا قابل معاوضه نیست. مارو چند میخرن؟
♥♥♥ღh@diღ♥♥♥
اندکی آن سوتر عزیزی دارم... همرنگ بهار...! هر کجا هست... به هر حال... به هر کار... به هر فکر...؟! عزیز است،عزيز... خدایا تو خودت غرق سعادتش بدار!
♥♥♥ღh@diღ♥♥♥
دردناک است دوست بداری و گمان کنی دوستت دارند حال آنکه او یگانه هستی تو باشد و تو یکی از هزاران لذت او …
♥♥♥ღh@diღ♥♥♥
عشق یعنی سوختن تا ساختن ، عشق یعنی عقل و دین را باختن ، عشق یعنی دل تراشیدن ز گل ، عشق یعنی گم شدن در باغ دل ، عشق یعنی تو ملامت کن مرا، عشق یعنی می ستایم من تو را ، عشق یعنی در پی تو در به در ، عشق یعنی یک بیابان درد سر،
♥♥♥ღh@diღ♥♥♥
محبت به نامرد کردم بسی محبت نشاید به هر نا کسی تهی دستی و بی کسی درد نیست که دردی چو دیدار نامرد نیست
♥♥♥ღh@diღ♥♥♥
من روانی نبودم که... انقدر بابام یهو درو باز کرد و اومد یهویی توی مانیتور رو نگاه کرد روانی شدم باور کن...!
♥♥♥ღh@diღ♥♥♥
اینجا جاییست که... برای ماندن آنکه دوستش داری در کنارت باید تن بدهی نه قلب...
♥♥♥ღh@diღ♥♥♥
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
♥♥♥ღh@diღ♥♥♥
تمام برگهای دفترم تمام شد قلمم به پایان رسید دستم سست شد چه سرمشقی دادی به من …؟ هنوز هم مینویسم : ” دل دادن خطاست “
♥♥♥ღh@diღ♥♥♥
منتظر نباش كه شبي بشنوي از اين دلبستگي هاي ساده ، دل بريده ام… كه عزيز باراني ام را در جاده اي جا گذاشتم… يا در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم… توقعي از تو ندارم... اگر دوست نداري در همان دامنه ي دور دريا بمان هر جور تو راحتي... باران زده ي من... همين سوسوي تو از آن سوي پرده ي دوري براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست... من كه اين جا كاري نمي كنم ... فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم ... همين... اين كار هم كه نور نمي خواهد … مي دانم كه به حرفهايم مي خندي… حالا هنوز هم وقتي به تو فكر مي كنم باران مي آيد... صداي باران را مي شنوي ...؟