وحید
نفرین ابد بر تو و آن ساقی چشمت ُدُردی ِکش میخانه تزویر و ریا بود پروده مریم هم اگر چشم تو می دید عیسیِ دگر می شد و غافل ز خدا بود نفرین ابد بر تو که این شمع سحر را در رهگذر باد رها کردی و رفتی این بود وفا داری و این بود محبت؟ ای کاش نخستین سخنت رنگ هوس داشت دیوانه برو ورنه چنان سخت ببوسم لبهای تو می ریخته را کز سخن افتی من عاشق احساس پر از آتش خویشم خاکستر سردی چو تو با ما چه نشیند باید تو زمن دور شوی تا که جهانی این آتش پنهان شده را باز ببیند
وحید
شراب هم... به مستی ام حسادت می کند... آنگاه که خمار یک لحظه ... دیدن " تو " می شوم... !!!
وحید
بعضیا واسه همه اقیانوس آرامن، به ماکه میرسن میشن تنگه هُرمُز !!
وحید
اگر دریا با آسمان آمیخته شود اگر زمین به اسمان آویخته شود اگر ستاره ها خورشید شوند اگر اسمان دریا را ببارد اگرگلها همچون سرو شوند اگر انسان ها ببازند اگر بازنده ها روز را نشناسند اگر دنیا خاموش شود اگر هزاران معجزه شود تو چیز دیگری.....
وحید
بــعـضـی هـــا ایـن جـــوریـن ، وقــتـی یــه نـیـش مـــی خـــورن ، فــکـر مــی کــنـن اگــه دیـــگـرونـم نـیـش بــخـورن ، درد اونــا کـمـتـر مــی شـــه ...! غلامحسیـــــــــــــــــن ســــــــــــــــــــاعدی
وحید
اینجا در دنیای من، گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند دیگر گوسفند نمی درند به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند...حسین پناهی
وحید
حقیقت انسان به آنچه اظهار میدارد نیست بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز است، بنابراین اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش بلکه به ناگفته هایش گوش کن! زیگموند فروید
وحید
دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم-حسین پناهی
وحید
فرزند عزیزم: آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی، اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است, صبور باش و درکم کن,یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم,برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم... وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن, وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم ، با تمسخر به من ننگر,وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو,وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی.... زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمان, و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو ... روزی خود میفهمی,از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم ، خسته و عصبانی نشو,یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم,کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم, فرزند دلبندم،دوستت دارم,