وحید
آدمی را آدمیت لازم است ، عود را گر بو نباشد ، هیزم است
وحید
یادت باشه که: در زندگی یه روزی به عقب نگاه میکنی . به آنچه گریه دار بود می خندی
وحید
وقتی تنها شدی بدون که خدا همه رو بیرون کرده ، تا خودت باشی و خودش
وحید
شجاعت یعنی : بترس ، بلرز ، ولی یک قدم بردار
وحید
مردی که کوه را از میان برداشت کسی بود که شروع به برداشتن سنگ ریزه ها کرد
وحید
هر کس ساز خودش را می زند، اما مهم شما هستید که به هر سازی نرقصید
وحید
با تمام فقر ، هرگز محبت را گدایی مکن و با تمام ثروت هرگز عشق را خریداری نکن
وحید
همیشه رفیق پا برهنه ها باش ، چون هیچ ریگی به کفش شان نیست
وحید
اگر کسی به تو لبخند نمی زند علت را در لبان بسته خود جستجو کن مشکلی که با پول حل شود ، مشکل نیست ، هزینه است
وحید
اززشت رویی پرسیدند: آنروزکه جمال پخش می کردند کجا بودی؟ گفت : در صف کمال
وحید
مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفقیت چیست ؟ سقراط به او گفت: "فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفقیت را به تو بگویم." ...صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت. سقراط از او خواست که دنبالش به راه بیفتد. جوان با او به راه افتاد. به لبه رود رسیدند و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانه آنها رسید. ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد. جوان نومیدانه تلاش کرد خود را رها کند، امّا سقراط آنقدر قوی بود که او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر آب ماند که رنگش به کبودی گرایید و بالاخره توانست خود را خلاصی بخشد. همین که به روی آب آمد، اولین کاری که کرد آن بود که نفسی بس عمیق کشید و هوا را به اعماق ریهاش فرو فرستاد. سقراط از او پرسید "زیر آب چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟ " گفت، "هوا." سقراط گفت: "هر زمان که به همین میزان که اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، تلاش خواهی کرد که آن را به دست بیاوری؛ موفقیت راز دیگری ندارد."
وحید
معلم گفت: دو خط موازی هیچگاه به هم نمیرسند مگر اینکه یکی از آنها خود را بشکند.... گفتم من خودم را شکستم پس چرابه او نرسیدم؟ لبخند تلخی زد و گفت شاید او هم به سوی خط دیگری شکسته باشد ....
وحید
موضوع انشاء: [!] بوک در دیدگاه