وحید
این روزها اینگونه ام فرهادواره ای که تیشه خود را گم کرده است آغاز انهدام چنین است اینگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان یاران وقتی صدای حادثه خوابید بر سنگ گور من بنویسید: - یک جنگجو که نجنگید اما ...، شکست خورد
وحید
از آدم ها دلگیرم که گرم میبوسند و دعوت میکنند سرد دست میدهند و به چمدانت نگاه میکنن...
وحید
گاهی باید بی رحم بود! نه با دوست... نه با دشمن! بلکه با خودت! و چه بزرگت می کند آن سیلی که خودت می خوابانی توی صورت خودت !
وحید
همیشه دلتنگی به خاطر نبودن کسی نیست گاهی به خاطر بودن کسی ست که حواسش به تو نیست ..........!
وحید
تو خیلی وقته خودتو فروختی ، فقط چون پول نگرفتی ، نفهمیدی ...
وحید
خدای من و مادرم# مادرم نماز می خواند و من آواز ! . . عقایدمان چقدر فرق دارد ! او خدای خودش را دارد منم خدای خودم را ! خدای او بر روی قانون و قاعده است و از قدیم همین بوده ! خدای من بر اساس نیازم و تجربیاتم است و هر روز کامل تر از دیروز است ! او خدا را در کنج خانه و معجزه می بیند ! من خدا را در آسمان ها و درون خودم ! در قطره ای باران ، بغض هایی پر از اشک ، در شادی از ته دل ! در ثانیه به ثانیه زندگیم ! او جلوی خدایش سجده میکند ! ولی من در آغوش خدایم آرام میگیرم ! نمی دانم خدای من واقعی تر است یا او ! دین من بهتر است یا او..
وحید
مــی خـواهـم داستـانـی از علاقــه ام بـه تــو را بنـویسـم یـکی بـــود ، یـکی ... بـی خیال........!! خــلاصـه اش میشود اینــکـه : دوستـت دارم ، لعـنتـی . . . !
وحید
خنده ها را می توان هر جا نوشت اشکها رازند ، جایش ، شانه است من تمام لحظه های بی تو بودن ، در خیالم با تو بودم من تمام لحظه ها را روی شانه ت گریه کردم خنده هایم را همه دیدند اشکهایم را کسی جز تو ندید خنده ها را می توا ن هر جا نوشت اشکها رازند ، جایش ، شانه است
وحید
چه قانون ناعادلانه ای برای شروع یک رابطه هر دو طرف باید بخواهند ولی برای تمام شدنش همین که یک نفر بخواهد کا[!]ت .../
وحید
امروز یزره برو بیرون و یه نیگاه به هوا بنداز به قول دوستام چه هوای دونفره ای راست میگن ولی این هــــــواى لعنتى هم مى بینه مــــــا یـــه نفریم هى دو نفره میشه.
وحید
تو نیستی ... ومن ماندم و خوابهایی معطل دلی دست دوم... غمی دست اول.
وحید
تا یادت می کنم "باران می آید" نمیدانستم لمس خیالت هم وضو می خواهد...
وحید
همین بارانی که نمی بارد همین سکوت ماسیده بر شب همین احساس ریخته بر پوست تنهایی همین آغوش های بی صاحب همین بوسه های بی منت و کودکی که نمی فهمد چرا و تاب می خورد همین خوب است...