وحید
خانم زیبایی در مهمانی شـلوغی دسـت از سـر انشـتین بر نمیداشـت هر جاییکه میرفت همراه او بود و مرتب از او تعریف می کرد.اینشـتین سـر انجام مؤدبانه پرسـید. ــ خانم ممکن اسـت بفرمائید با من چی کار دارید؟ ــ من آرزویی دارم که می خواهم شـما آنرا برآورده کنید. و بازوی انشـتین را گرفت و به گوشـهء خلوتی برد و گفت: ــ اقای انشـتین من دلم می خواهد از شـما بچه دار شـوم. ــ ازمن ؟ برای چی؟ ــ برای اینکه فکر میکنم بچه ما اگر خوشـگلی را از من و هوش و نبوغ را از شما به ارث ببرد یک موجود استـثـنائی جهان خوا هد شـد. اینشتین تحملی کرد وگفت: ــ خانم آیا هرکز فکر کرده اید که اگر آن کودک هوش شـما و شـکل مرا به ارث ببرد چه موجود بدبختی خواهد بود؟
وحید
برای کشتن یک پرنده نیازی به شکستن بالهایش نیست، پرهایش را که بچینی فکر پرواز روزی صد بار او را خواهد کشت
وحید
هر وقت تو ذهنت ، دفتر محبت را ورق زدی، هرگاه زیر پایت خشخش برگها را احساس کردی، هرگاه در میان ستارگان آسمان تک ستاره خاموش دیدی،هر وقت دیدی داره بارون میاد ، هر وقت خیلی تنها شدی و دلت گرفت ، هر وقت به خاطر نا ملایمات زندگی گریت گرفت ، برای یک بار در گوشهای از ذهن خود نه به زبان بلکه از ته قلب خود بگو : یادت بخیر
وحید
ویکتور هوگو میگه : هرکز به کسی که دوستش داری نگو دوستت دارم
وحید
یه بار پسر همسایه چهارسالمونو با باباش تو خیابون دیدم گفتم سلام نوید چطوری؟ دیدم بچهه تحویلم نگرفت باباهه خندید اومدم خونه به مامانم گفتم نوید ماشالا چقد بزرگ شده! مامان گفت نوید کیه؟ گفتم: پسر آقای … گفت اون اسمش پارساست اسم باباش نویده!!!
وحید
من دست خالی آمدم ، دست من و دامان تو سرتا به پا درد و غمم، درد من و درمان تو تو هر چه خوبی من بدم ، بیهوده بر هر در زدم آخر به این در آمدم ، باشم کنار خوان تو
من که دنبال یه دونه شدیدشم
13 سال و 11 ماه و 21 روز و 6 ساعت و 34 دقيقه قبلتو کوچیکش موندم هنوز کوچیک بیاد بزرگشم به وقتش
13 سال و 11 ماه و 21 روز و 6 ساعت و 33 دقيقه قبل
13 سال و 11 ماه و 21 روز و 6 ساعت و 32 دقيقه قبل