وحید
این مطلب بخشی از یکی از نامههای نادر ابراهیمی به همسرش است توصیه می شود که همه زوجها این نامه را چندین بار و نه بهتنهایی که با هم و در کنار یکدیگر بخوانند. نادر ابراهیمی داستاننویس معاصر ایرانی است او علاوه بر نوشتن رمان و داستان کوتاه، در زمینههای فیلمسازی، ترانهسرایی، ترجمه، و روزنامهنگاری نیز فعالیت کردهاست. همسفر! در این راه طولانی که ما بیخبریم و چون باد میگذرد بگذار خرده اختلافهایمان با هم باقی بماند خواهش میکنم! مخواه که یکی شویم، مطلقا مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقهمان یکی و رویاهامان یکی. همسفر بودن و همهدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست. و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است
وحید
كاش می شد حرفی از "كاش می شد"هم نبود... در حضور خارها هم می شود یك یاس بود در هیاهوی مترسك ها پر از احساس بود میشود حتی برای دیدن پروانه ها شیشه های مات یك متروكه را الماس بود دست در دست پرنده ، بال در بال نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود كاش می شد حرفی از "كاش می شد" هم نبود هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود....
وحید
مرا ورق می زنی می گذرم از تو از برگ های باران خورده از دوست داشتن .... ورق می خورم . تکراری دوباره کتاب هایی از جنس خاک سکوت زمین.... تن خسته من سال هاست بوی غم می هد. این بار فصل دوباره ای در راه است « سحر رومی »
وحید
خدایا: من گمشده ی دریای متلاطم روزگارم و تو بزرگواری! پس ای خدا! هیچ می دانی که بزرگوار آن است که گمشده ای را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج یاری تو ، رحمت تو ، توجّه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهربانی تو ، و در یک کلام ... محتاج توام !
وحید
قرارمان ایــــــن نبود، چتر مان دو تا شود وقتی باران در انحنای روزهای پاییزیمان تند تند می بارد ...
وحید
عشق- و هرکه عاشق تر آمد نزدیکتر است پس نزدیکتر آیید نزدیکتر عشق کمند من است کمندی که شما را پیش من می آورد کمندم را بگیر و لیلی کمند خدا را گرفت خدا گفت عشق فرصت گفتگوست گفتگو با من با من گفتگو کنید و لیلی تمام کلماتش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد خدا گفت: عشق همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور میکند و لیلی مشتی نور شد در دستان خدا
وحید
خدا مشتی خاک برگرفت. میخواست لیلی را بسازد از خودش دراو دمید و لیلی پیش از آنکه باخبر شود عاشق شد سالیانی است که لیلی عشق میورزد لیلی باید عاشق باشد زیرا خداوند دراو دمیده است. و هرکه خدا در او بدمد عاشق میشود لیلی نام تمام دختران زمین است. نام دیگر انسان خدا گفت به دنیاتان می آورم تا عاشق باشید آزمونتان تنها همین است
وحید
اگه یه روز همه فراموشت کردن ..من با توام !
اگه همه بهت بد کردن ، من با توام...
ولی اگه همه دوستت داشتن...
شرمنده !
من با اونام ....
وحید
اینایی که کسی از کاراشون سردرنمیاره، اینایی که کاراشونو همیشه ساکت و آروم انجام میدن، اینایی که عشقشون لباس مشکیه، اینایی که دلشون نمیاد وقتی که خوابی بیدارت کنن، اینایی که روزا براشون بی معنی شده و شبا فقط کار میکنن، اینایی که با دیواره خونه ها یه دنیا خاطره دارن، اینا رو خیلی زیاد مواظبشون باشید، این لامصبا دزدن ، دزززززززززززززد!!!!!!
وحید
ایـن روزهــا....
به قـــــول پنـــاهی
دروغ گفتــــن را خــــــوب یـاد گرفتــــــــــه ام
حــال مـ ــن خــــــــوب است
خــوبِ خــوب
فقـط زیــــاد تا قسمتــی هــــوای دلــ ــم طوفــــانی
همــراه با غبـــارهـای خستگـــــــــــــی ست
و فکـر مـی کنـــم
ایـن روزهـــا...
خــدا هـم از حـــرف هـای تکـــ ــراری مــ ــن خستـــه است
وحید
نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی… به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم می گذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند… لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.
وحید
درد یعنی عاشقانه هایی که مینویسی همه را به یاد عشقشان بیندازد و تو همچنان بنویسی بدون اینکه عشق کسی باشی یا حتی در یاد کسی...!!!
وحید
ودها در جاری شدن و علف ها در سبز شدن معنی پیدا می کنند کوه ها با قله ها و دریاها با موجها زندگی پیدا می کنند وانسان ها همه ی انسان ها با عشق، فقط با عشق پس بار خدایا بر من رحم کن بر من که می دانم ناتوانم رحم کن باشد که خانه ای نداشته باشم باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم اما نباشد، هرگز نباشد که در قلبم عشق نباشد، هرگز نباشد
وحید
خــــدایـــا تمـــــــام خنــــده هــــــ ــاے تـــلخ امروزم را مے دهـــــــم یکـــــ ـــے از گریــ ــهـــ هــــــــاے شیــرین کودکــ ـــے ام را پــــس بــــــده